داستان یک زندگی، ما بهترین دوست هم هستیم

دوست
آیا کتاب پروانه ای در پیله را خواندید؟ داستان ترنسی که پیش از اینکه خودش را بشناسد مجبور به ازدواج می شود و حتی صاحب فرزند می شود.
شاید فکر میکنید این ماجرا تنها برای قصه ها است یا حتی شاید بارها چنین داستان هایی را قضاوت کردید و پیش خودتان هزاران فکر خوب و بد کردید.

چند روز پیش بود که در کانال تلگرام محتا از افراد غیر ترنس درخواست کردیم تا درباره ترنس هایی که میشناسند صحبت کنند تا به اشتراک بگذاریم.
اما در این میان یک قصه شنیدنی پیش آمد، قصه ای که واقعی بود.
در ادامه با محتا باشید

داستان زندگی ما از حدود دوازه یا سیزده سال پیش شروع شد.

من و همسرم با هم یک رابطه فامیلی داشتیم و بدون این که همدیگر را از قبل دوست داشته باشیم با اصرار بزرگترها که هر دو خیلی خوب و مناسب هم هستیم ما رو به عقد هم در آوردند.

اون روزها را خیلی خوب یادم هست من که سنی نداشتم و همسرم هم همین طور من نوزده سالم بود و همسرم هم سه سال از من بزرگتر بود.
در اوایل نامزدی نمیتونم بگم که دوستم نداشت چرا اتفاقا خیلی دوستم داشت ولی همیشه یک جور خاصی به من علاقه نشون میداد و من بیشتر از اون بهش وابسته بودم. همیشه بهم میگفت که من این طوری هستم دست خودم نیست.

بالاخره بعد از گذشت سه سال از عروسی مان تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم.
تمام ماجرا بعد از به دنیا آمدن پسرمان شروع شد.
ما داشتیم تولد پسرمان را جشن میگرفتیم و خیلی خوشحال بودیم.

وقتی پسر ما سه ماهه بود اتفاقات جدیدی افتاد.
روزی همسرم در حال خواندن مجله راه زندگی بود که به یک مطلب برخورد کرد که تمام حواسش به اون جمع شد. اون مطلب درباره زندگی یک ترنس بود.

با خواندن آن مجله تازه فهمید که همچین آدمهایی وجود دارند، مثل خودش با رفتار و حرکاتی که خودش داشت.

اون همیشه خیلی از لباس و آرایش زنونه خوشش می آمد، حتی گاهی هم برای خرید این چیزها من را بهانه میکرد و به بازار می رفت. اما باید بگویم دیگر از این جا به بعد بود که انگار دنیا برایم دگرگون شده بود حتی خود همسرم هم خیلی از من فاصله میگرفت و مدام میگفت “دست خودم نیست من به زن‌ها هیچ حسی ندارم میدونم تو خانوم خوبی هستی، تو بهترینی، حتی اگه فرشته زیبایی از آسمان هم بیاید باز من همین هستم که میبینی” و خیلی حرف ها و چیزهای دیگر که واقعا برای من سخت بود.

اولین حرکتی که انجام داد تمام موهای بدنش را اصلاح کرد و بعد رفت سراغ لیزر و موهای صورتش را سوزاند.
مدتی بعد متوجه شدم که با تلفن و پیامک با سایر ترنس ها در ارتباط است.

اما من خیلی مخالفت میکردم که این کار را نکند ولی میگفت من تازه متوجه شدم چه کسی هستم و لطفا این حق را از من نگیر.

او شروع کرد به مصرف کردن قرص هایی که من نمی دانستم چه هست اما بعد دیدم که باعث تغییراتی در بدن و سینه هایش شده است.

در این مدت خیلی چیزها عوض شده بود، همه از رفتارهای او تعجب میکردند حتی خانواده خودش هم چند باری به من گفتند که چرا همسرم اینقدر تغییر کرده است.

یک روز دیدم همسرم به من گفت که باید حرف های مهمی با هم بزنیم. اون تمام چیزهای که از ترنس می‌دانست به من انتقال داد حتی شماره مرحوم ملک آرا را به من داد که با ایشان صحبت کنم و آگاه بشم.

من هم یک بار با این مرحوم صحبت کردم که ایشان کاملا من را ناامید کرد و گفت از این زندگی برو چون این جور آدم ها خوب نمی‌شوند.
حتی با ترنس های دیگر هم صحبت داشتم اون ها هم به من همین چیزها را گفتند.

دیگر من مانده بودم با پسرم که تمام زندگی من بود و مردی که همیشه دوستش داشتم.

یادم هست که تمام زندگی من شده بود گریه و ترس، از این که قرار است چه اتفاقی برای زندگی من پیش بیاید.
من حتی حاضر نبودم به خانواده خودم چیزی بگویم، فقط به مادر شوهرم موضوع را گفتم و برادر بزرگ ترش، تا شاید آن ها بتوانند کاری برای ما انجام بدهند.

آن روزها حتی از خرید کردن و بیرون رفتن هم میترسیدم. برای خرید یا تفریح که بیرون می‌رفتیم همه یک جوری نگاه خاصی به ما داشتند و با دست نشون میدادند و از کنار ما رد میشدند و میگفتند چقدر شبیه زن ها هست.

هنوز آن صداها توی گوشم هست، شاید برای تفریح با ذوق و شوق میرفتم، اما بعد با کوله باری از غم و درد به خونه برمیگشتیم.

آن روزها تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم فقط گریه بود و گریه.
همسرم خیلی ناراحت می‌شد وقتی من را در این وضعیت می دید
اون به من میگفت من را ببخش من طاقت گریه های تو را ندارم. واقعا اگر دوست داری برو چون من لیاقت تو را ندارم.

اما من خیلی دوستش داشتم.
همیشه به من میگفت تو ساده ای اینقدر به من وابسته نباش، برات سخت میشه اما من نمیتوانستم ازش دل بکنم.

گاهی که خونه نبودم می‌دیدم که کشو لباس های من بهم ریخته هست، یا حتی لباس و لوازم آرایش های من نیست. بعد خودش میگفت من از آن ها خوشم آمد و استفاده کردم. اما من دیگه دل پوشیدن اون لباس ها رو نداشتم و آن ها را یا به خودش میدادم یا جلو چشم هاش پاره میکردم. چون واقعا برام سخت بو که دوباره از آن ها استفاده کنم.

من میدانستم که برای خودش لوازم میخرد و اون ها رو جایی مخفی میکند. اما با تمام این شرایط ما زندگی را ادامه دادیم.

تا این که دو سال پیش به من گفت میخواد بعضی کارها رو انجام بدهد اما من مدام می‌ترسیدم که بخواهد جلوتر از این پیش برود یا من را با یک بچه تنها بگذارد. تا اینکه تابستان امسال بالاخره راضی شدم که پیش دکتر محرابی مراجعه کنیم.

جلسه اول که با هم رفتیم خیلی برای من سخت بود و کل راه در فکر این بودم که آینده ما چه اتفاقی می افتد. آیا راهی که داریم می رویم درست هست یا نه.

وقتی رسیدیم جلوی در مطب دکتر، دیگر پاهایم توان حرکت نداشت. اما هر طور بود دست همسرم را گرفتم و وارد شدیم و بعد از چند دقیقه با هم وارد اتاق دکتر محرابی شدیم.

دکتر با کمال خونسردی از ما پرسید شما دوتا چه نسبتی با هم دارید و همسرم تمام موضوع را توضیح داد و اینکه پای یک بچه هم در میان است.
دکتر خیلی صحبت کرد گفت که باید یک تصمیم اساسی برای زندگی خودتان بگیرید و حرف آخر را به من گفت، اینکه خودت را نجات بده چون این مردی که میبینی یک ترنس هست و اون شخصی نیست که تو از زندگیت میخواهی.
بهتره از اون جدا بشی و کلی حرف های دیگر.

همان جا دنیا برای من سیاه شد، دیگر هیچ چیزی متوجه نمیشدم و فقط تنها چیزی که از دکتر خواستم این بود که یک قرص یا دارویی بده تا همسر من شاید خوب بشود و دیگر ترنس نباشد.

اما دکتر لبخند زد و گفت دخترم درکت میکنم ولی نشدنی هست، باور کن نمی شود و اینجا بود که من از حال رفتم.

به هر حال قرار شد که همسرم دوره درمان را شروع کند زیر نظر سه متخصص و هفته ای یک بار باید تهران میرفتیم ولی سخت ترین قسمت ماجرا این بود که باید با پوشش زنانه میرفت.

خیلی برای من سخت بود که همسرم را در پوشش زنانه ببینم.
اما ازش یک چیز خواستم و آن هم اینکه من هم همراهش باشم و در این مسیر کمکش کنم حتی اگر حال خوبی نداشته باشم.
او هم قبول کرد اما به شرطی که من قوی باشم و گریه نکنم.

سرانجام اولین جلسه ما شروع شد. همسرم مدام میگفت “من چی بپوشم چطور آرایشی داشته باشم و…”

ولی من به اون حق میدادم که بخواهد اینقدر خوش حال و پر از ذوق باشد. مثل این بود که او را از قفس آزاد کرده بودند.

برای ما سخت بود که از خانه با آرایش بیرون بیاید برای همین مجبور بودیم در مسیر آرایش کند.

خوب یادم هست لباس هایش را عوض کرده بود و آرایش کامل کرده بود. بعد بهم گفت چشمانت را ببند و با شمارش من بازکن.

اون زمان از خدا فقط یک چیز خواستم… اونم صبر

او را دیدم. خیلی بهش میومد.

نظر من را خواست و من گفتم

عالی هستی عالی

ما رفتیم تا این که به مطب رسیدیم در را که باز کردیم خانم منشی کلی تعریف کرد که ای وای چقدر خوشگل شده این دختر.
اره درسته، اونی که کنارم ایستاده بود یک فرد دیگری شده بود.
چه دنیای عجیبی میتونست باشه

دیگر از اون روز خودش تنها وارد اتاق می‌شد تا مورد مشاوره قرار بگیرد.
از دوران کودکی شروع شد تا حالا که به این سال رسیده بود.

من که تو اتاق انتظار منتظر بودم، با رفت و آمد کلی ترنس مواجه شده بودم. دنیا خیلی بی رحم بود که اون ها را این طوری آفریده بود. دلم خیلی میسوخت و با چند تا از بچه ها همصحبت شدم. یکی ترنس مرد بود و یکی ترنس زن و همه هم با پوششی که باید به اون می رسیدند.

جلسه اول برام سخت بود خیلی سخت اما هر طور بود تموم شد.
تا اینکه در جلسه دوم از همسرم خواستم به بازار بریم و برایش لباس بگیریم.
شاید برای خیلی ها مسخره و چندش آور باشد، اما من انگار که یک جور دیگری شده بودم.

شاید اگر به کسی بگویم، فکر کند که من دیوانه شده بودم، اما نه دوست داشتم برای اون خرید کنم و از همه شیک تر باشد.
خدا به من صبر داده بود، نمیدانم یک چیزی که اصلا خودم هم باورم نمیشد، من که همیشه ضعیف بودم و گریه میکردم.

جلسه دوم را هم با همدیگر رفتیم.
یکی از مراجعه کننده ها از ما پرسید شما با هم چه نسبتی دارید که ما گفتیم “ما دوست همدیگر هستیم”
فقط خانم منشی و یکی دیگه از مراجعه کننده ها میدونست که ما با هم چه نسبتی داریم.

درسته ما در این مسیر با هم دوست شده بودیم.

خیلی خوب به نظر میرسید.
من هم هر جلسه بهتر به نظر می‌رسیدم خیلی خوب بودم.
حتی با هم تو راه عکس یادگاری هم میگرفتیم.
شاید باور نکنید اما دیگه اون نگاه های بد مردم هم نبود. نگاه هایی که من را ناراحت کند که این مرده چقدر شبیه زن هاست. حتی کسی شک نمیکرد.

تبدیل به دوست های خوب هم شدیم، دیگر بیشتر از قبل با هم بودیم، بیشتر به من اعتماد کرده بود، همه چیز را به من میگفت.
حتی یک کمد لباس خودم را خالی کردم و به او گفتم می‌دانم در این سال ها کلی برای خودت لوازم جمع کردی پس دیگر وقتش هست که اون ها رو بیاری همینجا.
اون هم همه چیزهایی را که داشت توی کمد خودش گذاشت.

خیلی سبک شده بودم، قوی شده بودم

حتی اون عکس های یادگاری را هم برای یکی از دوستاش که خیلی با هم صمیمی بودیم فرستادم اما باورش نشد و گفت با این کارها به خودت صدمه میزنی.

اما باور کنید این طور نبود، من حالم خوب بود، خیلی خوب

تا این که این پروسه تموم شد، دوازده جلسه بود و من در این راه خیلی چیزها از زندگی ترنس ها یاد گرفتم.
دو هفته پیش نامه تاییدیه آمد که همسرم رو به پزشکی قانونی معرفی کرده است.
اما خودش گفت تا این جا دیگر کافی هست، از این جلوتر نمیرم، میگوید همین قدر برای من کافی هست و راضی هستم.

مادرم که اول متوجه شد حتی با این که همسرم از اقوام خودش بود گفت ازش طلاق بگیرم، اما من ازش خواستم که دیگه چنین چیزی را تکرار نکند چون من دوستش دارم، گفتم که همیشه پیش او خواهم ماند و تنهایش نمیگذارم. گفتم اون بهترین دوست من هست.

بعد از اون، خیلی رفتارش بهتر شده بود
من هم بیشتر از قبل به اون وابسته شدم و دوستش دارم.

وقتی که خوشحالی اش را می بینم دنیا برام خیلی لذت بخش میشه، خیلی
الان هم من و همسرم تنها به فکر این هستیم که یک زندگی دوباره را شروع کنیم و فقط به فکر تنها پسرمان باشیم و آینده اش.
دیگه هیچ چیزی برای ما مهم نیست حتی حرف بقیه آدم ها.

تنها چیزی که من را نگران می کند این هست که وقتی پسرم متوجه بشود چه چیزی بهش بگم و چطور قضیه را برای اون مطرح کنم

امیدوارم که این راهی که ما داریم میرویم راه درستی باشد
زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد، شاید خدا میخواهد این طوری ما دوتا را آزمایش کند

درسته که من خیلی از آرزوها و رویاهایی که از شوهرم انتظار داشتم را نتوانستم بچشم، اما خیلی چیزها از این زندگیم یاد گرفتم خیلی

البته همسرم هم بخاطر ما به کلی از آرزوهای قشنگی که داشت نمیتواند برسد و من همیشه ازش عذرخواهی میکنم.
اما من به بودنش افتخار میکنم اون بهترین دوست من هست.

شاید بعضی ها دنبال مقصر باشند و بگویند خانواده ها یا همسرم مقصر این اتفاق بودند اما هیچ کدام مقصر نبودند چون واقعا هیچکدام اطلاعی نداشتند.
همسرم آن زمان بچه بود و هیچ اطلاعی از ترنس و ترنس بودن نداشت و برای فرار از احساسات و حالاتی که داشت تصمیم به ازدواج گرفت و گرنه هیچ انسان عاقلی دست به همچین کاری نمیزند.
شاید اگر همسرم همان زمان این چیزها را می دانست، هیچوقت ازدواج نمیکرد و میتوانست این مسیر را راحت تر طی کند و تا انتها برود.
اما الان خودش می گوید به من و پسرمان تعهد دارد.

شاید باور نکنید اما حتی دلم میخواست در برنامه ماه عسل هم شرکت کنم، حتی همسرم موافق بود اما باز به خاطر آینده پسرمان اینده که شاید یکی او را به چشم دیگری ببیند پشیمان شدیم

اما خواهشی که از شما و امثال شما دارم این هست که بیشتر به جامعه و مردم یاد بدهید که ترنس هم مثل همه حقوقی در اجتماع دارد وحق زندگی دارد و باید به آنها نیز احترام گذاشته شود.

در آخر هم میخواهم از همسرم یا به نوعی بهترین دوستم تشکر کنم که با تمام سختی های این چند سال و نگاه های اطرافیان توانست سرپا و قوی تر از قبل ایستادگی کند و همیشه باعث دلگرمی من و پسرم باشد
من و پسرم همیشه به او افتخار میکنیم و تا آخر راه ما کنار او هستیم وامیدوارم یک روزی برسد که عزیز من بتواند به تمام اون آرزوهایی که شاید اگه من تو زندگیش وارد نمیشدم داشت، برسد


:لینک کوتاه
http://www.mahtaa.com/?p=3952368

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

13 نظر

  1. نیاز

    همراه زندگی من دستانت را میبوسم و چقدر خب نوشتی از کسی که دیوار آرزوهایت رو خراب کرد
    منم همون کسی که سالها به خاطر من آرامش نداشتی من همونم که گفتم تنهام بزار چون لیاقت تو رو نداشتم اما ماندی و جنگیدی به خاطر من تحمل کردی متلک های دیگران رو پشت گوش انداختی نیش زدن بستگان رو دوست دارم همان جاهای که قدم برداشتم و تو زخم زبونهای مردم رو شنیدی اشک می ریختی با افتخار دویاره قدم بردارم وبگم با چه فرشته ای هم قدم شدم نمی بخشم همه اون آدمهای که ما رو اذیت کردن به تو بر چسب زدن اما تو ماندی با اینکه می تونستی یه زندگی جدیدی داشته باشی با مردی که بتونه به عنوان شوهرت باشه نمیدونم چی در انتظار منه ولی می مانم چون یادگاری داریم که حتی از خودم بیشتر دوسش دارم و حاضر نیستم حتی ذره ای ناراحتیش رو ببینم عزیزانم وقتی شما با این همه ایثار از خودتون گذشتین چطور می تونم اینقدر خودخواه باشم که تنها تون بزارم می مانم تا جای که هر دو ما به آرزوهای مان برسیم

    پاسخ
  2. ف

    واقعا تحسین بر انگیز و البته غیر قابل توصیف
    همه یه ما آدمها ادعای انسانیت داریم، درحالی که
    عده ی کمی انسانیت رو درک کردند و واقعا انسان هستند.
    ولی من میخوام بگم ابعاد ادراک، کردار و منش شما واقعا بالاتر از انسان هاست و عشق تون هم عشق زمینی نیست.

    نمیدونم خدا چه آینده ای در نظر گرفته ک لایق شما باشه،و آیا اصلا هست پاداشی که رضایت شما رو ب دنبال داشته باشه و ب غولی از خجالت تون در بیاد!!!

    پاسخ
  3. ستاره ترنس سکشوال

    خیللللللللللللی متاثر شدم ، خیلی خیلی خیلی
    از همون اول که شروع به خواندن کردم اشک از گوشه چشمانم به آرامی جاری شد . من خودمم ترنس ام تو اف هستم برای همین کلمه به کلمه درد نوشته ها و دل نوشته های این خواهر بزرگوار رو با تمام روحم حس کردم . خیلی سخته که یک زن با همه آرزوها و امیدهای زنانه خودش وارد یک زندگی مشترک شود اما بخاطر کسی دیگر که در واقع هم نوع و هم جنس خودش هست ، به روی همه آرزوها و خواسته های خودش چشم بپوشاند این یعنی ایثار ، یعنی عشق …. برای این خواهر عزیزم از خدای مهربان طلب یاری میکنم تا به او کمک کند در این مسیر راحت گام بردارد . آمین
    ستاره ترنس سکشوال

    پاسخ
  4. فرهاد

    همه ما آدمها ادعای انسانیت داریم،در حالی که عده کمی انسانیت رو درک کردن و واقعا انسان هستند…
    ولی به جرات میگم که ادراک،رفتار و منش شما فراتر از یک انسان است و همینطور عشق شما، یک عشق آسمانی که هر کسی واقعا هر کسی آرزوی داشتنش رو داره…
    نمیدونم خدا چ آینده ای رو در نظر گرفته که لایق شما باشه و آیا اصلا هیچ پاداشی میتونه لیاقت و رضایت شما رو ب دنبال داشته باشه!!!
    ولی اینو مطمئنم که خدا ۲تا از فرشته های خودش رو روی زمین فرستاده
    و همیشه بهترین ها در انتظار شما هستند😊😊😊

    پاسخ
  5. r.k.sh

    تواین همه مدت این من بودم که نذاشتم راحت به زندگیتون برسین نمیدونم چی بگم ولی همیشه فکر میکردم زندگی شما خراب میشه مردم چی میگن دوربریا چی میگن جواب فامیل چی بدیم ولی نمیدونستم دارم بدترش میکنم نمیدونستم مردم مهم نیستن مهم خودتون بودید ولی اومدم بدترین ضربه به شما زدم من از شما معذرت میخوام امیدوارم همیشه خوب وخوش باشین درکنار یکدیگر امیدوارم تنهاکاری که از شما برای من بر میاد دریق نکنین دلتون صاف ساده هستش هردعایی بکنین براورده میشه امیدوارم اون چیزی که ازتون خواستم برام انجام بدین دعا کنین که زودتر انجام بشه انشالا تمام عزیزان به اون چیزی که لیاقتشونه برسن ویه زندگی پراز شور شادی داشته باشین باتشکر

    پاسخ
    1. M.SH

      نیاز
      اصلا عذاب وجدان نداشته باش سرنوشت ما ترنسها همینه کسی که میاد دوباره میره ما عادت کردیم به این آمدن و رفتن امیدوارم با عشق جدیدت بهترینها برات رقم بخوره

      پاسخ
    2. نیاز

      هیچ گله ای نیست یکی میاد یکی میره ما ترنسها عادت کردیم به هر حال ما هم خدای داریم امیدوارم با عشق جدیدت بهترین ها برات اتفاق بیافته

      پاسخ
  6. M.SH

    واقعا استقامت و تلاش شما بی نظیره و اینکه تونستید اینقدر شجاع باشین که کنار ترنسی که مثل شماست کنار بیاید و حتی پا به پاش برید و کمکش کنین این یعنی فرشته زمینی و اما نیاز عزیز هم از خودش گذشت و از تمام آرزوهای که از بچگی داشت به خاطر صبر شما ازش گذشت یعنی دو فرشته کنار هم نیاز عزیزم بدون همیشه و هر زمان باهات هستم و هرگز تنهات نمیزارم دوستت دارم

    پاسخ
  7. امیر

    متاسفانه در کشور ما به همه یاد میدهند همه چیز به خصوص حرف مردم مهمتر از خودته همچنین نسل جوان و میانسال ما هیچ اطلاعی از تراجنسی ندارند و به اشتباه درمان اکثر بیماریهای اینچنینی را ازدواج میدانند چه بسا کلمه همجنس باز که با همجنس گرا متفاوت است به آنها نچسبد و شناخت جنسیت خود را ازامیال جنسی جدا نمیدانند و این کم اطلاعی باعث چنین پیچیدگیهایی برای اشخاص میشود و دیگران فقط میتوانند برایشان دعا کنند و آرزو کاشکی میتوانستیم حداقل به فکر کودکان امروز باشیم که اینده ای بهتر در انتظارشان باشد.

    پاسخ
  8. جمیله ام تو اف

    به نظر من نیازجان باید راه تغییر جنسیت را تا پایان برود و خودش را مهمتر از زن و فرزندش بداند و بعد از تغییرجنسیت با همسرش یک دوست صمیمی شود Smile

    پاسخ
  9. بهاره

    هیچ افتخار نباید کرد.این افراد که بچه دار میشوند وبعد تطبیق جنسیت میدهند.بزرگترین گناه رو در حق بچه کردند وهمیشه برام سوال بوده که اگر ترنس هستند چه طوری با جنس مشابه خودشون از نظر روحی امیزش می کنند؟؟؟؟؟؟فقط تاسف براشون میخورم که زندگی یک بچه رو به تباهی می کشند.

    پاسخ
    1. نیاز

      اگه من میخواستم با نظرات شما و امثال شما دست از پا بکشم و از مسیرم خارج بشم الان جایگاهم اینجا نبود
      پسرم در آینده مردی خواهد شد که همه بهش افتخار میکنن و آینده ای روشنی خواهد داشت
      در ضمن بهتر که به جای نظرات ساده و سطح پایین اطلاعات خودتون رو راجب ترنسها بالا ببرید که خدای نکرده زیر سوال نرید با تشکر

      پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo