رمان جبر روزگار – قسمت اول

نویسنده: کیان.ن

با احساس سوز سرمای شدیدی کمی به خود لرزید. دکمه های پالتو اش را بست و به راه افتاد. پاهایش تا مچ در برف شدیدی که ظهر باریده بود فرو میرفت و راه رفتن را برایش مشکل میکرد.
کفش هایش هم خیس بود و خنکای برف آب شده پاهایش را بی حس کرده بود. آرام و با وقفه قدم برمیداشت دیگر چیزی نمانده بود اگر تا چهار راه جلو میرفت میتوانست با تنها سکه ی پانصد تومانی که در جیب داشت سوار تاکسی شود و خود را به خانه برساند تا کمی استراحت کند در حین قدم زدن باز هم حرفهای چشم پزشکش پتکی شد بر سرش

«متاسفم خانوم راد شما با این وضعیت بیناییتون نمیتونین گواهینامه بگیرین و شاید هیچ وقت دیگه ای هم نتونین»

با یاد آوری آرزویی دیگر که باید باز هم تا آخر عمر در آتش حسرتش میسوخت ته مانده ی انرژیش را از دست داد و همان جا روی جدول پارک بدون توجه به خیس شدن پالتوش نشست.

این بار اشک تا پشت چشمانش هجوم آورده بود. به اطرافش نگاهی انداخت کسی در خیابان نبود و هوا کم کم داشت تاریک میشد. با خودش فکر کرد اگر چند قطره اشک بریزد چیزی از غرورش کم نمیشد اینجا کسی نبود تا او را ببیند؛ اما نه، او قوی بود نباید گریه میکرد. چشمانش را بست و باز کرد و به ماشین های تک و توکی که از خیابان رد میشدند نگاه کرد.
دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
بغضی که خفه اش میکرد سر باز کرد و سر تا سر صورتش خیس شد. این بغض را هفته ها بود که با خود داشت از روزی که به او تهمت زده بودند ؛ از روزی که از پدر و مادر خودش بدترین حرفها را شنیده بود و کتک مفصلی نوش جان کرده بود. همه او را گناه کار میدانستند اما خودش حرف کسی را باور نمیکرد. در پاک بودن و بی گناهی خودش شکی نداشت و این بیشتر عذابش میداد.

او هیچ کار نکرده بود ولی در نظر همه یک موجود کثیف بود. اشک هایش بیشتر شد وجودش پر از غم بود با تمام دختر بودن وجودش شانه هاش مردانه میلرزید. هق هق نمیکرد؛ جیغ و داد نمیکرد؛ فریاد نمیکشید. او عادت به این رفتار ها نداشت.

در حال و هوای خودش بود که پرشیای سیاه رنگ و سه پسر علاف و بی کار را در مقابل خودش دید. مردی که روی صندلی جلو نشسته بود گفت : «چرا گریه میکنی عروسک؟» پسری که عقب نشسته بود ادامه داد :« آخی سردت شده؟»و مرد راننده حرف ان دو را کامل کرد :« بیا خودم میرسونمت.»

با دیدن آن اراذل دوباره وجودش پر از خشم و نفرت شد . احساس قدرت عجیبی میکرد . با خودش فکر کرد شبیه هر چیزی است به جز عروسک. سنگی که کنار پایش بود برداشت و با نفرت به سمت ماشین هجوم آورد. هر سه پسر شکه شده بودند فکر نمیکردند یک دختر اینقدر خشن باشد و نگاهش چنین قدرتی را به رخشان بکشد.

مرد راننده که زنگ خطر به گوشش خورده بود سریع پایش را روی پدال گاز فشرد و گفت:« بچه ها این دیوونس.» ولی او لحظه ی اخر کار خودش را کرد و سنگ را به سمت ماشین که حالا کمی از او دور شده بود پرتاب کرد. سنگ به شیشه ی پشتی ماشین خورد و خراش کوچکی به ان داد راننده میدانست اگر بایستد برایش دردسر میشود. برای همین سرش را بیرون اورد و فحشی حواله او کرد و با سرعت از آنجا دور شد.

او هم دوباره مسیرش را ادامه داد اما این بار با قدی خمیده تر و اعصابی داغان تر. میدانست فضای خانه هم به همین سردی است. از حدود یک ماه و نیم پیش وضعیت همین بود. اما نمیتوانست که در کوچه بماند باید برمیگشت برای همین راهش را ادامه داد و بعد از کمی به چهار راه رسید دست بلند کرد و تاکسی ای هم زمان با علامت او مسیرش را کج کرد و کمی جلو تر از او ایستاد نگاهی به درون ماشین انداخت . صندلی جلو پر بود و پشت یک پسر جوان نشسته بود.

او با کلافگی روی صندلی عقبی نشست و تنها پولی که در جیب داشت به تاکسی داد کمی بعد تاکسی دوباره توقف کرد و دختری سوار ماشین شد با آرایش و لباس های تنگش و ادکلن غلیظی که زده بود. توجه هر مردی را به خودش جلب میکرد. حالا رها کاملا در خود جمع شده بود نمیخواست تماسی با مرد و دختر جوان داشته باشد. همیشه اینطور بود. همه ی سعیش را میکرد که کمترین تماس را با هر جنسی داشته باشد.

بعد از مسافتی بالاخره به مقصدش رسیده بود .و میتوانست پیدا شود و نفس راحتی بکشد. تشکری کرد وبا نیم نگاهی به پسر که حالا شماره ای را روی صفحه ی بزرگ و لمسی گوشی اش نوشته بود از ماشین پیاده شد. در لحظه ی آخر قبل از به حرکت در آمدن تاکسی دید که پسر به دختر اشاره کرد تا شماره اش را سیو کند و دختر با عشو و ناز مثلا میخواست قبول نکند پوز خندی زد و راهش را به سمت خانه کج کرد

سر تا پا خیس شده بود و این بار سرما تا ته استخوانش را می سوزاند قدم هایش را تند تر کرد تا بتواند درخانه چای گرمی بنوشد هرچند پدرش اخیرا میگفت حیف نانی که به تو میدهم. با یاد آوری حرفها برای چندمین بار در یک روز قلبش فشرده شد اما خب چاره ای نداشت به قول خانواده اش او عضو اضافه و مایع ننگ خانواده بود که نه میشد نگهش دارند و نه او را کنار بگذارند. او نیز نه میتوانست برود و نه میتوانست راحت در آنجا بماند

با یاد آوری زخم زبان هایی که به وجود بی دفاعش زده بودند نا خواسته قدم هایش کند تر شد. شاید اگر دیر تر میرسید بهتر بود. کمی که قدم زد بالاخره رسید برف هم دوباره شروع به باریدن کرده بود. به آرامی و با دستهای بی حسش کلید را از جیبش در آورد با سختی توانست در را باز کند.

هوا تاریک شده بود و خانه نیز تاریک بود. حتما مادرش باز هم در خانه ی مادر بزرگش بود. چه فرقی داشت یک کلمه که با او حرف نمیزد وقتی وارد شد دید نور ضعیفی از تلویزیون خانه را روشن کرده است . با دقت نگاه کرد پدرش بود سلام کرد و جوابی نشنید. پدرش با اخم گفت:« کجا بودی ؟» جواب داد :« رفته بودم پیش دکتر چشم پزشکم ؛ گفت نمیتونم گواهینامه بگیرم. »

با ناراحتی سرش را پایین انداخت. انتظار داشت پدرش کمی متاسف شود و یا حد اقل کاری به کارش نداشته باشد. ولی در نهایت ناباوری دید که او پوزخند صدا داری زد و گفت:« مثلا اگه میتونستی کی بود که بهت اجازه بده و پول و خرجش رو بده همون بهتر تو لیاقت هیچی رو نداری.» باز هم قلبش فشرده شد. پدرش خوب میدانست او از بچگی عاشق رانندگی است و مسبب ضعیفی و لرزش چشمانش ازدواج او با مادرش بود. اما حالا با پر رویی تمام بخاطر این ضعف فرزندش خدا را شکر میکرد.

او باز هم مثل همیشه مظلومانه سکوت کرد و در دل گفت کاش در کوچه میماندم همه جایش خیس بود و پاهایش یخ کرده بود رفت کنار بخاری کوچک اتاق کوچکش و لباس هایش را عوض کرد پوزخند تلخی زد اگر سرما میخورد . پدرش پول مفت نداشت تا خرج دوا و درمانش کند دوباره بغض به گلویش چنگ زد آخر مگر او کدام گناه غیرقابل بخششی را مرتکب شده بود . که با او اینطور رفتار میکردند. او هم فدایی جبر سرنوشت اش بود وخودش نخواسته بود که اینطور شود. با ناراحتی همیشگی اش روی تخت دراز کشید کمی بعد صدای در را شنید مادرش بود و خواهر کوچکش هدی که حدود شش سال داشت و تنها عضو خانواده بود که رها را دوست داشت . رها هم عاشق خواهر شیرین و کوچکش بود . مادر در را با اعصبانیّت بهم کوبید و وارد شد

می شنید که باز هم دارد غر میزند مادر با دیدن پدرش داغ دلش تازه شد و شروع کرد به گفتن :« دیگه همه ماجرا رو میدونن. شده تف سر بالا بخاطر این بچه دیگه جایی نمیتونم سرمو بلند کنم امروز خواهرم اومده میگه دلم برات میسوزه بچّت برات شده اینه ی دق ، خدا لعنتش کنه الهی روز خوش نبینه که از دست اون هیج جا آسایش ندارم.» با اعصبانیت بیشتر صدایش را بالا برد و گفت :« من کدوم گناه رو مرتکب شدم خدا این رو انداخت بغلم. من چی کار کرده بودم آخه. خدا بکشتش راحت شم.» پدر در جواب حرفهایش گفت :« خانوم خودت رو نارحت نکن خب نمیتونیم کاریش کنیم چه میشه کرد منم از خجالت آب میشم و میرم ته زمین مایه ی ننگ ماست ولی باید سوخت و ساخت.»

با بهت و ناراحتی بلند شده بود و تا پشت در آمده بود. میخواست بیرون برود و داد و فریاد کند ؛ بزند و بشکند و گریه کند. فقط به آنها بفهماند به حد کافی درد میکشد دیگر نیاز نیس که آنها زخم هایش را نمک پاشی کنند. اما مثل همیشه همانجا پشت در ایستاد. او همیشه احترام پدر و مادرش را داشت زانوانش میلرزید و دیگر طاقت وزنش را نداشتند همان جا ننشست و مظلومانه زانوانش را در شکمش جمع کرد. سرش را روی انها گذاشت. اشک تا پشت پرده ی چشمانش امده بود و چشمانش را میسوزاند. اما نه او اهل گریه نبود. او ضعیف نبود. بغضش را خورد و در دلش گفت:« بذار هر چی میخوان بگن اونا هم حق دارن ….» و آهی از ته دل کشید.


:لینک کوتاه
http://www.mahtaa.com/?p=3952546

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

2 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo

دانلود آهنگ جدید

پنل اس ام اس

ارسال پیامک بلک لیست

پنل اس ام اس رایگان

ارسال بلک لیست

کارشناس رسمی دادگستری

طراحی سایت