رمان جبر روزگار – قسمت دوم

نویسنده: کیان.ن

برای مطالعه قسمت اول کلیک کنید

رها با احساس درد بدی بیدار شد و به خودش آمد.

کمی بعد همه چیز را یاد اوری کرد. همانجا پشت در اتاق خوابش برده بود و حالا کل بدنش درد میکرد. برخواست و روی تخت کهنه اش نشست . به ساعت نگاه کرد هشت صبح بود. دل ضعفه ی شدیدی داشت.
از دیروز ظهر که چند قاشق غذا را به زور خورده بود، دیگر چیزی نخورده بود و برای کسی هم مهم نبود تا برای شام صدایش کنند.
البته قبلا ها بود؛ قبلا ها او دختر عزیز و دردانه ی خانواده و فامیل بود. اما حالا کثیف ترین فرد فامیل
با خودش فکر میکرد که چه چیزی عوض شده است. او همان آدم بود فقط عقده های دلش را به زبان آورده بود و کاری که باید میکرد را کرده بود.

با بی حالی در را باز کرد مادرش و خواهرش خواب بودند و پدر نیز خانه نبود. نفس راحتی کشید. حد اقل سر صبحی مجبور نبود دوباره حس اضافی بودن را تجربه کند. سفره را پهن کرد و آن را آماده کرد تا بعد از خودش مادر و هدی هم صبحانه بخورند. یک چای استکانی برای خودش ریخت و شروع به خوردن کرد. خیلی گرسنه بود اما مگر این حالت تهوع های عصبی اش میگذاشتند تا راحت چیزی بخورد. کمی خورد و عقب کشید. نمیدانست چرا با وجود همه ی کم خوری هایش باز هم آن اضافه وزن را داشت؟ هر چند که زیاد نبود و زیاد به چشم نمی آمد. ولی باعث میشد هیکلش دخترانه تر شود. او اصلا این هیکل را دوست نداشت. باعث میشد بیشتر عذاب بکشد. کم کم فکر میکرد که حتما اضافه وزنش هم علتش عصبیست.
شاید هم داعم در خانه بودن باعثش بود.

از آن روز به بعد، یعنی همان یک ماه و نیم پیش، او در خانه حکم یک زندانی را داشت. حق شرکت در کلاسهای بسکتبال را دیگر نداشت و اجازه نمیدادند که دانشگاه برود. گوشیش را هم همان روز مادرش شکسته بود.
قبول این همه محدودیت برای روحیه ی مردانه اش بسیار سخت بود اما چاره ی دیگری نداشت. حتی اعتراض هم نمیکرد. آنها پدر و مادرش بودند و او نباید حرمتشان را میشکست . برخواست و باز هم به اتاقش رفت .سعی میکرد کمتر به چشم پدر و مادرش بیاید تا باعث اذیتشان نشود. روزنامه هایی که دیروز خریده بود از کیفش بیرون آورد. باید کاری برای خودش پیدا میکرد. هر چند پدرش اجازه نمیداد ولی اگر کارش را پیدا میکرد شاید میتوانست راضیشان کند. روزنامه را گشود و آگهی ها را خواند. به چند تایش زنگ زد ولی بی نتیجه بود .

کمی سرش را کج کرد. چشمش به روزنامه ی روی زمین افتاد. بخش حوادث بود. تیتر موضوعی توجهش را جلب کرد. روزنامه را برداشت و شروع به خواندن کرد :« باز هم دختری دیگر خودش را از ساختمانی ده طبقه به پایین پرتاب کرد. قبل پرت کردن خودش فریاد زده بود:« من میرم تا شاید دیگه بعد من امثال من رو این همه آزار ندین » و با فریادی خود را پایین انداخت.

با وجود تلاش های زیاد امداد و آتش نشانی، برای نجات دختر او دار فانی را وداع گفت. چند روز پیش در اهواز برای یک پسر جوان نیز همین اتفاق رخ داد بود و او هم جان باخت . با توجه به تحقیقات، علت مرگ این دختر جوان مشخص شد و معلوم گشت که او دارای اختلال هویت جنسی بوده و نتوانسته متحمل فشار های وارده شود. علت مرگ آن پسر جوان نیز همین مسعله بوده است. گمان میرود که آنها به دنبال یک انقلاب فکریند و با این کار خواستند اعلام حضور و آزادگی کنند. ولی مشخص است که هییچ سودی به دنبال نداشته . طبق آمار های ارائه شده میزانی از فدائیان خودکشی کشور همین گروه هستند؛ که بر تعداد آنها روز به روز افزوده میشود ….

دیگر حوصله ی خواندن نداشت. یکی دیگر از هم نوعانش هم میدان جنگ را خالی کرده بود. شاید خود کشی بهترین راه بود. شاید او هم باید این کار را میکرد. شاید او هم باید چنین حرکت انقلابی ای انجام میداد تا کمی سر و صدا کند. شاید بتواند اذهان عمومی را تغییر دهد اما نه ، بی فایده بود. مردم نهایتا دو یا سه روز کارش را مورد سنجش قرار میدادند و بعد همان آش بود و همان کاسه ؛ خودکشی راه حل نبود. باید صبر میکرد. او انسان معتقدی بود با همه ی دل پری که از خدایش و از سرنوشتش داشت نمیخواست این طور سر باز بزند از امر الهی ؛ تا به امروز سعی کرده بود بایستد در مقابل نفس و هوسهایش . سعی کرده بود بندگی کند ولی خب بعضاّ نمیشد که کامل باشد او یک انسان عادی نبود.

از سرو صدا های بیرون مشخص بود که مادرش و هما بیدار شده اند. در را باز کرد و سلام داد اما مادرش با اخم سرش را برگرداند. حاضر نبود حتی نگاهش کند. اما هدی سریع به طرف او دویید و بغلش کرد . با آن لحن معصوم و بچگانه گفت:« سلام اجی صبت بخیل.» او را بوسید و گفت :« صبح توام بخیر خشگل من.» و او را دو سه بار روی دستانش بلند کرد و هدی سرخوشانه خندید. میخواست دوباره این کار بکند که مادرش رو به هدی گفت:« حاضر شو دخترم باید بریم خونه دایی منصور.» او نیز با شنیدن این حرف هدی را رها کرد و به سمت اتاقش رفت

پوزخند زد؛ مادرش نمیخواست او هم بیاید که مبادا بخاطر او تحقیر شود. ولی حتی اگر میخواست هم خانه ی دایی هایش و یا هیچ کس دیگر نمی رفت .

یادش آمد دایی منصورش چقدر هوایش را داشت. قبل از آن اتفاقات چقدر دوستش داشت. اما بعد آن ماجرا یک هو رنگ عوض کرده بود. گفته بود اگر بیشتر از این ابرویشان را ببرد خودش خونش را میریزد. سر بسته به او هزار و یک تهمت زده بود و از آن به بعد رها حالش از همه ی فامیل بهم میخورد.
آنها به رها نشان داده بودند که انسان ها به وقت سختی روی واقعی خودشان را نشان میدهند. او به وضوح دیده بود که تمام ادعای عزیز بودن ها و دوست داشتن ها غلط است. البته نه برای همه ، فقط برای او، او هیچ کس نبود؛ او کاملا با همه متفاوت بود. با یادآوری دایی و فک و فامیلش که چه ننگ هایی بر پیشانی اش زدند. اخم هایش در هم رفت از گوشه ی قفسه اش، دفتر مخصوصش را ورداشت و وسطش را باز کرد.
لای دفتر چند تا عکس بود از بهار عزیزش. در یکی هر دو کنار هم با لبخند به دوربین نگاه میکردند. بهار را از دوم دبیرستان میشناخت. فکر میکرد او بهترین انسان روی زمین است و شاید تنها کسی که او را دوست دارد. مدت ها بود که او را ندیده بود و صدایش را نشنیده بود. با وجود همه ی اتفاقات باز هم بیش از حد دلتنگش بود. با دیدن عکس بهار قلبش به درد آمد و ناراحتی که تمام این مدت لجوجانه سعی میکرد بروزش ندهد در قلبش رخنه کرده بود. با شنیدن صدای در خانه به خودش آمد. مادر و هدی رفته بودند. کامپیوتر را روشن کرد و اهنگ مورد علاقه اش را باز کرد :

“واست ارزوی خوشی میکنم”

“دلم تنگ میشه هنوزم برات”

“تو تنهام گذاشتی منو دیدیو”

“چقد اشک ریختم من اون شب به پات”

“یه روز اومدی گفتی دلتگیو”

“منم باورم شد که عشق منی”

“تو این باورم موندم و گم شدم”

“چه جوری تو از من دل میکنی”

“من ای کاش به تو دل نمیباختم”

“اره زود بود تو رو نمیشناختم”

“کنار تو اروم شدم هر نفس”

“کنار تو دنیامو میساختم”

“چقد بگذره تا تو یادم بری”

“شاید با نبودم تو اسوده شی”

“جلو چشم مردم منو میشکنی”

“منو میشکنی و تو اروم میشی”

“تو چند روزه که از پیشم رفتیو”

“من ای کاش از تو خبر داشتم”

“اگه میتونستم توی قلبم کسی رو به جای تو میذاشتم”

“من ای کاش به تو دل نمیباختم”

“اره زود بود تو رو نمیشناختم”

“کنار تو اروم شدم هر نفس”

“کنار تو دنیامو میساختم”

“چقد بگذره تا تو یادم بری”

“شاید با نبودم تو اسوده شی”

“جلو چشم مردم منو میشکنی”

“منو میشکنی و تو اروم میشی”

(ارزوی خوشی .علی رحمتی)

 

روی تخت نشست و آغاز دوستیش با بهار را یاد آوری کرد. همان روزی که دو روز بعدش امتحان ریاضی داشتند و او با نگاهی مظلوم آمده بود و از رها برای یادگیری مسائل ریاضی کمک میخواست.
رها آن موفع ها شاگرد اول کلاس بود و او نیز ریاضی را به طور کامل به بهار آموخته بود. وقتی که روز امتحان بهار فهمید که ۱۹ شده است ، رها را محکم در آغوش کشید ولی رها سعی کرد تا سریع تر از خود دورش کند. او که نمیدانست رها متفاوت است. ولی رها که میدانست. نباید میگذاشت فاصله اش با کسی کمتر از حد معمول شود.
ولی از آن روز به بعد بهار سعی میکرد با رها دوستی کند و در درس های دیگرش نیز از او کمک میگرفت. بهار بسیار زیبا بود و ان ناز و ادایی که در وجود تمام دختران بود در وجود او هم بود با رفتار ها و محبت هایش ، رها را شیفته ی خود میکرد و رها هر چه سعی میکرد از او فاصله بگیرد تا باز هم احساساتی نشود، نمیشد. یک سال به همین منوال گذشت و بهار تنها دوست رها بود. رها میدانست که خودش مردی است که پشت این جسم دخترانه زندانی و محدود شده و مجبور است فضا های زنانه را تحمل کند. اما او فرق عمده ای با بیشتر مردان داشت در نگاه او هرگز هوس نبود. اما با نگاه احساساتی میشد. برای همین سعی میکرد مستقیم به کسی نگاه نکند. و با هیچ دختری رابطه نداشته باشد تا حس هایی ضد و نقیض اذیتش نکنند.
او فرق عمده ای نیز با تمام دختر ها داشت او اصلا دختر نبود و هرگز دنتوانسته بود با دختر بودنش کنار بیاید. حتی وقتی که سعی میکرد دختر بودن را درک کند و برای این کار تمام تلاشش را کرد ولی باز هم موفق نشد. او مرد بود. اما هرگز نمیتوانست این مردانگی را بروز دهد و هیچکس هم متوجه نبود که پشت این جسم دخترانه مردی قوی ، محکم و مرد تر از تمام نامرد های زمانه وجود دارد که هرگز چشمانش هرز نرفته ، حرف اضافه ای نزده و کار اشتباهی نکرده است.
در شرایطی که فرصت های زیادی برایش فراهم بود ولی او پست نبود. او انسان بود و نمیخواست که بخاطر جنیه های حیوانی خلقتش ارزش انسان بودنش را پایین بیاورد. رها همیشه خط قرمزی به دور خودش میکشید و نمیگذاشت کسی از آن عبور کند. اما بهار تمام خط و خطوط زندگی او را پاک میکرد و با رفتار هایش محاسباتش را بهم میرخت.

یادش هست سال سوم بعد از امتحانات، فهمیده بود که با تمام تلاش ها و سعیش برای فرار نتوانسته از احساساتی که نسبت به بهار داشت بگریزد. همان احساسات ضد و نقیضی که در زبان عامیانه آن را عشق مینامیدند. ولی او چنین حقی نداشت او عادی نبود. این حس نباید می بود . با وجود پاکی حسش نسبت به بهار، از آن میترسید. این عشق کاملاً هماهنگ بود با رو حیات و حسیات مردانه اش و کاملا مخالف بود با جسم دخترانه اش؛ او نباید آن طور به بهار دل میباخت.

تصمیم خودش را گرفته بود. باید همه چیز را به بهار میگفت. باید خودش را با قبول تمام ریسک هایش به بهار میشناساند. فکر میکرد که اگر اینطور به رابطه اش با بهار ادامه دهد به او خیانت کرده است. باید میگفت که او متفاوت است؛ او از نظر ذهنی و روحی دختر نیست و دختر بودن را درک نمیکند و در نهایت از بهار بخواهد تا از او دوری کند. تا زمانی که این جسم لعنتی را داشت او حق داشتن هیچ حسی را نداشت. در غیر این صورت به او میگفتند «هم جنس باز» رها اصلا طاقت این صفت ها را نداشت. چون او دختر نبود مرد هم نبود پس حق داشتن حسی به هیچ جنسی را نداشت و نمیخواست هم داشته باشد. چون فقط خودش از پاکی احساساتش با خبر بود. مردم و بقیه که آن را نمیفهمیدند و درک نمیکردند. احساسات او با تمام احساسات دیگر متفاوت بود.

بعد از گرفتن تصمیمش، بهار را به پارک نزدیک به وسط شهر دعوت کرد تا همه چیز را بگوید و بخواهد که بهار زندگیش را ترک کند. آنجا محل خلوتی بود تا او بتواند راحت همه چیز را به بهار بگوید و شلوغی اذیتش نکند. بالاخره زمان اعتراف حقیقت ها فرا رسیده بود. بهار را از دور دید که برایش دست تکان میداد و با ذوق و شوق به سمت او می آمد.

بهار به او رسید و گفت :« سلام خانوم خانوما چطوری؟» با گفتن کلمه ی «خانوم خانوما» اخم های رها به وضوح در هم رفت. بدش می آمد که هر اسم مونثی را به او نسبت دهند. حتی اسم خودش را هم دوست نداشت و در خلوتش خودش را مهراب خطاب میکرد. به زور اخم هایش را از هم باز کرد. به چهره ی بهار لبخندی زد و گفت:« سلام. مرسی تو خوبی؟ بیا بشین.»

بهار هم کنارش نشست و رها گفت :«ازت خواستم امروز بیای اینجا تا همه چیزو بهت بگم.» نفس عمیقی کشید. دستانش میلرزید. اصلا کل وجودش میلرزید. از عاقبت این صحبت میترسید ولی چاره ای نداشت. او مجبور بود مجبور.لرزش وجودش در صدایش هم منعکس شده بود. گفتن حقیقت برای رها سخت بود و به سختی میخواست کلمات را ادا کئد. به چشمان بهار که منتظر نگاهش میکردند خیره شد. قلبش آرام گرفت. بهار همیشه برای او عزیز میماند حتی اگر همینجا ترکش میکرد. چشمان عسلی بهار، هر چند قلبش را از شدت ناراحتی فشرده کرده بود ولی اراده ای غیر قابل وصف نیز به او داده بود. پس با اراده ی بیشتری سرش را پایین انداخت و شروع به گفتن کرد

« یادمه وقتی بچه بودم همش آرزو داشتم به جای همه عروسکام دوتا ماشین تو کمدم باشه و یه تفنگ تو اسباب بازیام. لذتی که تو بازی با اسباب بازیای پسرونه بود تو هیچ چیز دیگه ای نبود. همیشه من قهرمان مرد و خیالی بازیامون بودم و همیشه محکم تر از تموم دخترا. مثل دخترای دیگه اشکم دم مشکم نبودو وقتی دخترا رو میدیدم که با چه ذوقی عروسک بازی و خاله بازی میکنن، تعجب میکردم. ولی خب بچه بودم و اصلا اهمیت نمیدادم. هر سال که تولدم میشد؛ چشم به راه میموندم تا شاید کادویی بگیرم که دوستش داشته باشم. شاید کسی دلش به رحم بیاد و جای عروسک ، قابلمه ، چادر و سماور و این چیزا برام چن تا ماشین بخره. اما هر سال تموم امیدم تبدیل به نا امیدی میشد . هر سال این ماجرا ها تکرار میشد و من هر سال روز تولدم بخاطر کادو هایی که میگرفتم دلم میگرفت. از همون بچگی عاشق فوتبال و قلدری بودم . همش با پسرای محل دعوامون میشد و کار به کتک کاری میکشد. نمیدونم چرا همیشه بیشتر میزدم تا اینکه کتک بخورم. همیشه با مامان درگیربودم سر پوشیدن تاب ، شلوارک ، دامن و… همیشه گریه میکردم و قبول نمیکردم بپوشمشون ولی موفق نبودم . در آخر انواع دامنا رو تنم میکردن . مامان و بابا هم فکر میکردن که این رفتارها، از رو نجابت و این چیزاست. ای کاش همون موقع میفهمیدن که همه ی اینا غیر عادیه تا قبل اینکه دیر میشد درستش میکردن. اما متاسفانه این اتفاق نیفتاد. کمی که بزرگتر شدم دیگه پسرا باهام فوتبال بازی نمیکردن و کمتر منو تو جمعشون راه میدادن. نمیدونی چقد دلم میگرفت و چقد گریه میکردم سر این مسائل. یادمه بچه که بودم کسی نمیتونست بهم بفهمونه که دخترم. همیشه میگفتم شما دروغ میگین من پسرم. بزرگتر که شدم شال ، مانتو و چادر دادن دستم. گفتن دختری و باید خودتو از نامحرما بپوشونی. بازم میخواستم بگم نه، من پسرم ولی دیگ به حد چند سال پیش بچه نبودم . کم کم به خودم میگفتم که انگار راست گفتن. من واقعا دخترم»

سرش را پایین انداخت. اخم کرد و هم زمان پوزخند زد. معلوم بود تلخی خاطرات حسابی کامش را تلخ کرده است. آب دهانش را به زور قورت داد و بعد از نگاه کوتاهی به بهار، که با بهت نگاهش میکرد، ادامه داد.

«من هر روز بزرگ و بزرگ تر شدم و این مشکل هم با من بزرگ تر شد. تو دوره ی راهنمایی متوجه شدم من از یه جای اساسی میلنگم . انگار متفاوتم، با همه متفاوتم. مثل هیچ دختری نبودم .احساسات و علایق هیچ دختری و نداشتم . در عوض پسرا رو حسابی درک میکردم و علایقشون رو تو خودم حس میکردم. با وجود دونستن همه ی اینا مصرانه سعی داشتم خودمو دختر نشون بودم و باور کنم که دخترم. اما خب نشد که نشد. حقیقت های تلخ غیر قابل تغییرن. تو راهنمایی که بخاطر احساساتم یکی دو بار ضربه خوردم ، فهمیدم باید فاصلمو با دخترا حفظ کنم تا باز هم ضربه نخورم .تو دبیرستان دلایل مذهبی و عرفی هم به دلایلم اضافه شد و این باعث شد که من تنهای تنها بشم و با کسی ارتباط برقرار نکنم . اما تنهایی رو اصلا دوست نداشتم. تنهایی خیلی سخت و درد آور بود. ولی چاره ی دیگه ای نداشتم . خودم فهمیده بودم که متفاوتم و باید فاصلمو حفظ میکردم. اما وقتی تو اومدی تو زندگیم، همه ی قوانین منو بهم زدی. دوستم شدی و بهم خیلی نزدیک شدی. اینقدر دوست داشتنی بودی که منم نتونستم چشمامو روت ببندم و راحت از خودم دورت کنم . وقتی که من از تو فاصله میگرفتم تو بودی که این فاصله هارو کنار میزدی و باز هم بهم نزدیک میشدی . بهار من هرگز دختر نبودم و هرگز دختر بودن رو درک نکردم .من از جنسیتم فقط و فقط جسمشو دارم و دیگه هیچی. من یه مردم مثل همه مردای دیگه و احساسات و حالات اونا رو تو اعماق وجودم حس میکنم . با وجود اینکه خیلی سعی کرده بودم ازت فرار کنم ولی بازم موفق نشدم .من بهت عادت کردم؛ وابستت شدم وبدون که بدون هیچ حد و مرزی دوستت دارم . وقتی فکرام رو کردم دیدم حق داری که همه چیزو بدونی. اینا رو بهت گفتم تا بری و از من فاصله بگیری. من متفاوتم بهار؛ من مجبورم که تنها باشم و تنها بمونم. تو باید بری و من رو تنها بذاری. نمیخوام فردا اسمای دیگه ای رو رابطمون بذارن. تو هم یا خودت چنین فکری کنی که ادم سو استفاده گری بودم. من کثیف نیستم بهار. من فقط یه مردم، یه مرد ازت میخوام بری و پشت سرتم نگاه نکنی .»

سکوت کرد رها میترسید و همچنان میلرزید. منتظر هر اتفاقی بود اما بهار بهت زده بود و نمیتوانست حرفی بزند. حس کرده بود که دوستش با همه فرق دارد. اما نمیدانست چنین فرق بزرگ و غیر قابل چشم پوشی ای داشته باشد. حالا دلیل فاصله گرفتن های رها را میفهمید ، که همه نام غرور را رویش میگذاشتند. با خودش فکر کرد رها چرا هرگز خودش را آن طور که هست نشان نمیداد. تأمل کرده بود؛ زبانش خشک شده بود و نمیدانست چه بگوید. او رها را میشناخت و میدانست که آدم ناجوری نیست. کوچکتربن رفتار اشتباهی از او ندیده بود و به پاکیش ایمان داشت. اما حالا واقعا نمیدانست چه بگوید. او رها را دوست داشت اما نه آن گونه که رها او را دوست دارد. برای همین نمیدانست چه باید بکند. دوست داشت رها بخندد و بگوید شوخی کرده است. دهانش خشک خشک شده بود. نمیدانست چه حسی دارد. شاید نشود کسی که بین دو جنسیت گیر افتاده را دوست داشت. شاید هم بشود دیوانه وار عاشقش شد. به چشمان رها نگاه کرد چشمان درشت و قهوه ای روشننش. شاید میشد گفت بدون عینک چشمان فوق العاده دارد. که حالا آن طور منتظر و بیتاب به بهار نگاه میکردند. بهار دیگر نتوانست هجوم افکارش را تحمّل کند. چیزهایی که شنیده بود، برایش باور نکردنی بود. برخواست و رو به رها آرام و زمزه وار گفت:« باید فکر کنم.» و سریع آنجا را ترک کرد.

رها مات و مبهوت مانده بود. بی قرار بود و نمیدانست چه کار کند .میخواست مثل کودکی زار بزند و به پای بهار بیفتاد و از او بخواهد تا او نیز رها را دوست داشته باشد؛ بگوید که نرود و تا آخرش به پای او بماند. پوزخند زد . حتی تصور چنین چیزی هم ممکن نبود. بهار یک دختر بود و مثل همه دختران دیگر باید ازدواج میکرد، مادر میشد و از زندگیش لذت میبرد. رها هیچ چیز به جز حسرت نمیتوانست به بهار بدهد. با اینکه غم قلبش را تصرف کرده بود، با اینک از شدت نا امیدی شانه هایش خم شده بود لبخند زد. بهارش بهتر بود که او را نخواهد و برود پی زندگیش. خوشبختی بهار برای او کافی بود. حتی اگر از او متنفر میشد. رها با یادش و خاطرات همین دو سال هم میتوانست زندگیش را ادامه دهد. فقط باید بهارش میختدید. راهش را کشید و به سمت خانه رفت. آرزو کرد که بهار از این به بعد همیشه بخندد. سعی کرد مقابل اشکش را بگیرد. و او هم بخندد .

یادآوری آن روز و اینکه تا سه روز بعدش حتی یک ساعت راحت نخوابیده بود آزارش میداد. سعی کرد دیگر به این موضوع فکر نکند. از جایش برخواست و آهنگ را که چند بار پخش شده بود بست. به سمت قفسه رفت و چند کتاب بیرون کشید. رها عاشق رشته اش بود. این ترم قرار بود ترم چهارم روانشناسی را بخواند که این اتفاق ها مانع شده بود.

اگر نمیرفت و تقضای مرخصی برای این ترم نمیکرد زحماتش به هدر میرفت. او دانشجوی با هوش و با انگیزه ای بود که تمام تلاشش را برای موفقیت میکرد. ادامه تحصیل تنها چیزی بود که در زندگیش داشت. بعد آن همه چیز آرزو بود. حسرت بود و درد. میترسید نکند برای مهرماه بعد نتواند خانواده اش را راضی کند و این امتیاز را هم از دست بدهد. حتی فکرش هم بی قرارش میکرد. آینده ی شغلیش و رشته اش تنها و تنها امید او بودند. قفسه اش پر بود از کتاب هایی که مربوط به روانشناسی میشد و چند کتاب مربوط به موسیقی. سعی میکرد علاوه بر حجم سنگین درس هایش کتاب های دیگری هم بخواند تا اطلاعاتش بیشتر شود. فکر میکرد تنها کتب دانشگاهی نمیتوانند او را تا حدی که میخواهد موفق کنند. یکی از کتاب های این ترمش را بیرون کشید و شروع به خواندن کرد …

با احساس دل ضعفه و گرسنگی ای که به سراغش آمده بود سرش را بلند کرد. نگاهی به ساعت انداخت. ساعت ۴:۳۰ ظهر بود. باورش نمیشد. چطور متوجه گذر زمان نشده بود. همیشه همینطور بود .وقتی در کتاب هایش فرو میرفت دیگر گذر زمان را نمیفهمید. برخواست و به سمت اشپزخانه رفت تا چیزی بخورد. با دیدن روی گاز و یخچال که خالی بودند وا رفت. از آشپزی و کار های زنانه خیلی بدش می آمد. حاضر بود صبح تا عصر سیمان لگد کند ولی آشپزی نکند یا ظرف های یک وعده را نشوید. اما خب، برای این هم مجبور بود. زندگی او سراسر اجبار بود و باید میسوخت و میساخت.
باز هم یخچال را با دقت نگاه کرد و با دیدن یک تخم مرغ در گوشه ی یخچال کمی خوشحال شد. از گرسنه ماندن بهتر بود. تابه ی کوچی برداشت و کمی در آن روغن ریخت. تخم مرغ را آرام به لبه ی گاز زد. دورن تابه انداخت و به جلز و ولز روغن و پختن تخم مرغ نگاه کرد. خدایش را شکر کرد که حداقل مادرش امروز کارهای خانه را روی سرش نریخته بود. البته مادرش که مثل نامادری سیندرلا نبود. کار کمی را به عهده ی او میگذاشت اما برای رها همان کار کم هم زجر آور بود. او اکثراً مجبور به انجام کارهای روزانه ای بود که هیچ علاقه ای به آنها نداشت. نیمرویش را برداشت و شروع به خوردن کرد.

 

چشم هایش را باز کرد. خانه در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. برخواست و به سوی آشپزخانه رفت تا کمی آب بخورد. همیشه این موقع ها دلش میگرفت. به خصوص اگر از خواب بیدار میشد و خانه را در تاریکی مطلق میدید. او از سکوت و تنهایی بدش می آمد. با ابن که در چند مدت پیش خاطرات خوشی از حضور مادرش نداشت ولی در دل آرزو کرد که ای کاش زود تر برگردند. حداقل صدای هدی میتوانست جو سنگین و خشک خانه را از بین ببرد. با خودش فکر کرد، چفدر از این خانه و این شهر بدش می آید در همین خانه تحقیر شده بود. محروم شده بود. زندانی شده بود و شکسته بود. در همین خانه مجبور به تحمّل تمام چیزهای زنانه بود. به خصوص موهای بلند و نفرت انگیزش که قبلاً ها احساس میکرد هر روز مثل یک طناب دار دور گلویش میپیچند و هر روز بیشتر از قبل خفه اش میکنند. با یاد آوری درد بلند بودن موهایش دستش را روی موهایش کشید و از کوتاهیش لذتی به او دست داد. لبخندی زد اگر هنوز هم موهایش مثل قبل بلند بود حتما تا حالا دغ کرده بود .
دیگر به هیچ وجه نمیتوانست بلندی موهایش را تحمل کند. او مثل دختر ها نبود که هر روز به محض بیدار شدن از خواب با لذت به موهایش شانه بزند و مدت ها برای شانه زدن و بستنش وقت بگذارد. وقتی موهایش بلند بود حس بیچارگیش خیلی بیشتر میشد و درد و طعم تلخ تحقیر وجودش را به آتش میکشید. خوشحال بود که از شر آن ها خلاص شده است و میتواند راحت تر نفس بکشد. زیرا آن ها جلوی نفس کشیدنش را گرفته بودند.

در این مدت موهایش کمی بلند شده بود و این موضوع او را وجشت زده میکرد. اگر دوباره بلند میشدند چه ؟ ان وقت باید چه کار میکرد؟ اگر دوباره موهای لعنتیش جلوی نفس کشیدنش را میگرفتند ایا باز هم میتوانست اینقدر قوی باشد و جلوی مشکلات بایستد؟ با فکر کردن به این موضوع حس کرد دیوار های خانه هر لحظه تنگ و تنگ تر میشوند. او حتی حق لذت بردن از چیز های کوچک را هم برای چند دقیقه نداشت چرا تقدیر دل سنگ او این قدر بی رحم بود. موی سرعادی ترین مسائل زندگی افراد بود و کمتر کسی از انتخاب مدل مویش محروم میشد. ولی او از چنین چیز ساده ای هم منع شده بود. شاید برای خیلی ها مسخره باشد که بلندی و کوتاهی مو تغییری در موضع و قدرت انسان به وجود آورد . همین خیلی ها حق داشتند؛ مگر چند نفرشان جنسیتی داشتند که آزارشان بدهد؟ و چند نفرشان مادر و پدری داشتند که آنها را مجبور به تحمّل مدل موی جنسیت آزاردهنده ی شان بکنند؟

اکثریت مردم بیشتر چیز های عادی زندگی را تجربه میکردند و متوجه اهمیت آن نبودند. دختر ها و پسر های عادی لباس های دلخواهشان را میپوشیدند. یا حداقل لباسی که تنشان میکردند خنجری نمیشد که دائم در حال فرو رفتن به قلبشان است. بیشترشان موهایشان را آن طور درست میکردند که دوست داشتند و کسی نبود تا چیزی به آن ها بگوید. دوستانی داشتند که از هم صحبتی با هم لذت میبردند و همدگیر را به خوبی میفهمیدند. اما برای رها و امثال رها که از تمام این نعمت ها محروم بودند کوتاهی یک مو هم به اندازه ی تمام خوشبختی های دنیا ذوق زده یشان میکرد.

سعی کرد دیگر به فاجعه ی بلند شدن موهایش فکر نکند و در حال حاضر از کوتاهیشان لذت ببرد. فکری به سرش زد و سریع به اتاق پدر و مادرش رفت. باید قبل از آمدن آن ها کارش را انجام میدداد. سریع کمد لباس های پدرش را باز کرد. پیراهن سفیدش را برداشت. بلیزش را در آورد و چیزی دور بالا تنه اش بست که برجستگی های عذاب آورش اینجا هم توی ذوقش نزند. پیراهن مردانه و سفید رنگ را تنش کرد و یکی از شلوار های پدر را نیز برداشت و پوشید. بعد از بستن کمرش بیرون رفت و با لذت تمام به خودش خیره شد. لبخند عمیقی زد بعد از مدت ها توانسته بود باز هم لبخند بزند. یک چیز کم داشت. رفت و کت و جوراب های پدرش را هم تنش کرد و دوباره در مقابل آیینه ایستاد. قند در دلش آب شد لباس های پدرش چند سایزی از او بزرگتر بودند.هیکلش ریزه میزه نبود او هم کمی چهار شانه بود. ولی پدرش هیکل درشت تری داشت. به خودش گفت:« چقدر لباسهای مردونه بهم میاد.»
با ذوق و خوشحالی خاصی دوری در خانه زد و بلند خندید. کاش یک دوربین داشت تا از خودش عکس میگرفت تا بعد ها میتوانست با دیدن عکسش، باز هم این لذت را تجربه کند. جلوی آیینه کمی اخم کرد و چند تا ژست متفاوت گرفت. کت را در آورد و آن را با دست راستش از شانه اش آویزان کرد و یک فیگور جالب گرفت. درست مثل مانکن هایی که در برابر دوربین قرار میگیرند. در رویای خودش غرق بود که با صدای باز شدن در درجای خودش خشکش زد. تمام حس های خوب در یک لحظه از وجودش پر کشید. با شگفتی به در خیره ماند. هدی سر خوشانه وارد خانه شد و با خوشحالی به سمت رها آمد. ولی او نمیتوانست هیچ کاری کند. هدی پای رها را چسبید. میخواست که رها بغلش کند. اما رها هیچ عکس العملی نشان نمیداد. مادرش سرش پایین بود که وارد خانه شد. همین که سرش را بلند کرد با دیدن رها در آن شکل و آن لباس ها، چشمانش به اندازه ی یک گردو گرد شد.
دست رها شل شد و کنارش افتاد. کت در دستش نیز روی زمین افتاد. مادرش کم کم به خودش آمد و چشمانش رنگ خشم گرفت . داد زد :«تو چه غلطی میکردی. نمیخوای آدم بشی، نه؟ میخوای ما رو به کشتن بدی . این همه بلا سرمون آوردی بس نبود.»

عصبانیتش هرلحظه بیشتر میشد. به سمت رها هجوم آورد و سیلی محکمی به سمت راست صورتش زد. رها هیچ حرکتی نمیکرد و هیچ حرفی نمیزد. حتی پلک زدن هم یادش رفته بود از کسی نمیترسید. اما دوست نداشت مادرعزیزش را این طور عصبی و ناراحت کند. با سیلی مادرش سرش کمی کج شد. او محکمتر از این حرفها بود که با یک سیلی ویران شود. مادرش داد زد:« خدا یا تو رو بکشه یا منو رها دغ کردم دیگه از دستت بسه تمومش کن .» و سیلی دیگری به سمت چپ صورتش زد. باز هم صورت رها کمی کج شد. مادر از این همه مردانه بودن دخترش کفری تر شد. پیراهنی که تنش بود را محکم گرفت و با دو دست وسطش را کشید. دیگر نمیخواست رها را در آن لباس ها ببیند. چند تا از دکمه های پیراهن پاره شد. اما نه به طور کامل . مادرش دوباره و دوباره این کار را تکرار کرد و این بار تمام دکمه ها از جایشان کنده شدند و روی زمین افتادند. باز هم ارام نشد جیغ کشید:« رها خدا لعنتت کنه.» این بار روی زمین نشست و گریه ای سوزناک را اغاز کرد. ادامه داد :« من چی کار کردم که بچه ی نا اهلی مثل تو نصیبم شد ؟ دغم دادی رها . چرا دیگه دست از سرم بر نمیداری؟»
هم اشک میریخت و هم جیغ میزد:« تو نااهلی . تو نجسی . شیری که بهت دادم رو حلالت نمیکنم. خدا خودش جوابتو بده. الهی روز خوش نبینی رهــــــا.» صدایش را کمی پایین تر آورد:« تو اون یکی دنیا منتظرتم. باید جواب همه ی کاراتو بدی.» دوباره صدایش بلند شد و داد زد:« تو انگــــلی. خدا منو بکشه که انگلی مثل تو رو تحویل جامعه دادم . الهی بیام از زیر ماشینا تن لشتو جمع کنم. الهی خودم با دستای خودم کفنت کنم .» صدایش را بیشتر بالا برد:« گم شو از جلوی چشــــام. نمیخوام دیگه اون روی نحستو ببینم . برو تا نزدم بکشمت .

رها به خودش آمد و حرکتی به خودش داد. با چشمانی پر از غم و یک دنیا حرف ناگفته به مادرش نگاه کرد. فقط یک نگاه بود. اما در نگاهش خسنگی بود؛ غم بود؛ دلشکستگی بود؛ بیچارگی بود ؛ درنگاهش خون بود که از خون دلش نشأت میگرفت .

مادرش مثل همیشه نتوانست بیچارگی را از چشمان فرزندش بخواند. نتوانست حرفهای نگفته اش را بشنود. نه تنها مادرش هیچ کس نمیتوانست درد چشمان رها را ببیند و حرفهای نگفته اش را از چشمانش بخواند. خود رها هم حال و حوصله ی حرف زدن نداشت. مثلا اگر حرفهای دلش را میزد چه کسی درکش میکرد؟ چه کسی میتوانست حرفهایش را بفهمد؟ اصلا چه کسی به حرف های او اهمیّت میداد؟ … هیچ کس …

با بغضی که داشت خفه اش میکرد کنار تختش روی زمین نشست. یک قطره ناخواسته از گوشه ی چشم سمت چپش پایین آمد. سریع آن را پاک کرد و بغضش را قورت داد. با خودش زمزمه کرد:« خدا خیلی از دستت شاکیم چرا این کارو با من کردی؟ من به جهنم اصلا دلت به حال مادرمم نسوخت؟ چرا با من این کارو کردی؟ هــــــان؟ چرا هیچ کی نمیفهمه دست خودم نیست؟ چــــــرا ؟ آخه نوکرتم از اون بالا بیا پایین .جوابمو بده. مگه این درد رو خودت بهم ندادی ؟ مگه خودت دخترم نکردی ؟ بهم بگو چی کار باید بکنم؟ دردمو به کی بگم من؟ بگو منی که بین دو تا جنسیت گیر افتادم چه خاکی رو سرم بریزم؟ بـــــگو.» سرش را به دیوار پشت سرش کوبید. یک بار، دو بار، سه بار و آن قدر این کار را کرد تا کمی ارام تر شد.

او مطمئن بود که خدا در خلقت او حکمتی قرار داده است. مطمئن بود که خدایش عادل تر از همه و مهربان تر از همه است. و مطئمن بود که روزی جواب سوال هایش را خواهد گرفت. البتّه شاید حق پرسیدن چنین سوالاتی را نداشت. اما خودش فکر میکرد که حق دارد تا بداند که چرا از اول کودکیکش بین دو جنسیت مرد و زن گیر افتاده و راه خلاصی ای برایش نیست؟ او میدانست خدایش در حق هیچ موجودی ظلم نمیکند. اما در آن لحظه آن قدر ناراحت بود که نمیفهمید چه میگوید و با چه خدای بزرگی سخن میگوید. فقط میخواست به شکلی با او حرف بزند و خالقش نیز به طریقی مثل همیشه آرامش کند.

نمیدانست چقدر گذشته است که همان طور در ان گوشه از اتاقش نشسته و فکر میکند؟ اما با خودش فکر میکرد که زمان کمی نیست. پدرش هم به خانه آمده بود دیگر صدای گریه ی مادرش را نمیشنید. به خودش نگاه کرد. شلوار و جوراب های پدرش هنوز تنش بودند. آنها را با لباس های خودش تعویض کرد و یک گوشه ی اتاقش رها کرد. هدی را صدا زد. خواهر عزیزش با دیدن آن حالات مادرش حسابی ترسیده بود. هدی سریع وارد اتاق شد و خودش را در آغوش خواهر مردش رها کرد. گفت:« آجی دلدت گلف مامان زدت؟» و بغض کرد. رها دست نوازشی بر سر هدای کوچکش کشید و بر سرش بوسه ای زد با صدایی که از شدت بغض لرزش خفیفی داشت گفت:« نه خشگلم دردم نگرفت. مامان حق داره من کار بدی کرده بودم. باید منو میزد تا تنبیه شم. مامانا بعضی وقتا بچه هاشونو دعوا میکنن. دیگه تو خودتو ناراحت نکن. باشه؟» هدی با معصومیتی بچگانه سرش را در اغوش رها فرو برد و گفت :« آجی من خعلی تلسیده بودم.» رها بیشتر به خود فشارش داد. چقدر دوست داشت رها داداش خطابش کند. اما نمیتوانست که از یک کودک چنین چیزی بخواهد و او را هم به دردسر بیندازد. در گوشش گفت:« از چی ترسیدی گل من؟ ترس نداره که تو باید قوی باشی و از هیچی نترسی.» و برای عوض کردن بحث گفت:« راستی امروز خوش گذشت؟ چی کارا کردی فسقلی؟» هدی با شنیدن این حرف با ذوق و شوق شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات آن روز و بازی هایی که با دختر دایی و پسر دایی هایش کرده بود. رها لبخندی زد و گفت:« پس حسابی خوش گذروندی. اره ؟ بازی کردی اونم بدون من؟» و هدی را کمی غلغلک داد. هدی میخندید و وسط خنده هایش بریده بریده میگفت:« ای آجی نکن » و دوباره میخندید.

مادرش هدی را برای صرف شام صدا کرد و هدی اتاق را ترک نمود. کمی بعد شنید که مادرش رو به هدی میگفت:« بیا این رو ببر برا آبجی» هدی هم پرسید :« خب چرا آجی نمیاد با هم بخوریم؟» مادرش جواب داد:« تو کاری به این چیزا نداشته باش هر کار که بهت گفتم رو انجام بده.» و هدی هم دیگر چیزی نگفت و غذای رها را به اتاقش آورد . رها با دیدن رنگ غذا احساس حالت تهوع پیدا کرد. یک قاشق خورد و دیگر نتوانست چیزی بخورد. غذا را همانجا رها کرد و روی تختش دراز کشید. چشمانش را بست و با تمام وجود آرزو کرد صبح فردا را نبیند و به خوابی ابدی فرو برود. تنها راه خلاصی اش همین بود. از زندگی کردن خسته بود و آرزوی مرگ میکرد در حالی که او فقط ۲۰ سال داشت…

ادامه دارد….


:لینک کوتاه
http://www.mahtaa.com/?p=3952547

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

2 نظر

  1. الهه

    آه چقد غم انگیز، داستان همه ما ترنساس، خداوند بزرگ با اینکارش نشون داد هیچ زنی نمیتونه مرد باشه و هیچ مردی نمیتونه زن باشه،،، امیدوارم پایان خوبی داشته باشه🙏

    پاسخ
  2. هانا

    قلم خوبی دارین کیان جان.من ترنس نیستم ،اما در مورد این مسئله تحقیق زیادی کردم و امیدوارم ی روزی بیاد ک مشکل همه حل بشه اینوهم بگم ک هییییچوقتتتت ناامید نشین.یا علی

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo

دانلود آهنگ جدید

پنل اس ام اس

ارسال پیامک بلک لیست

پنل اس ام اس رایگان

ارسال بلک لیست

کارشناس رسمی دادگستری

طراحی سایت