رمان جبر روزگار – قسمت سوم

نویسنده: کیان.ن

یک هفته به همان منوال گذشته بود و او سعی میکرد خودش را درگیر خواندن کتابهایش کند تا چیزی نفهمد. امروز روز عقد دختر خاله اش بود و او نیز باید در مراسم شرکت میکرد.
از قبل گفته بود که به عقد دختر خاله اش نخواهد رفت. ولی پدرش از او خواسته بود که دیگر بیشتر از این با آبرویشان بازی نکند و مثل یک خانوم عاقل و بالغ در مراسم شرکت کند. رها هرگز نمیخواست باعث سرافکندگی خانواده اش باشد. برای همین در دلش خودش را مجبور به رفتن میدانست. اما بهتر بود این بار از شرایط پیش آمده سو استفاده کند. برای همین به پدرش گفته بود اگر قبول کند که او از مهر ماه به درسش ادامه دهد؛ او هم مثل یک خانوم خوب و متین در مراسم شرکت میکند و سعی میکند رفتار خوبی داشته باشد تا حرفهایی که پشت سرشان میزدند کمتر شود.
پدرش هم جواب بود که باید در مورد این موضوع فکر کند. این جمله ی او به معنی قبول کردن شرط رها بود و آن هم دو دلیل داشت. ا

ولاً: چون میدید که رها چقدر خوب درسش را میخواند. درست است که دل پری از دخترش داشت. ولی دشمنش که نبود و موفقیت او را میخواست؛ اگر او را از درس خواندن محروم کرده بود فقط میخواست کمی تنبیه شود و سر عقل بیاید. او و مادرش نمی خواستند باور کنند که رها خودش هم این وضعیت را دوست ندارد و تمامی این رفتار ها به طور غیر ارادی از او سر میزد .او خودش خیلی بیشتر از آن چیزی که بتوان تصورش را کرد زجر میکشید. اما دست خودش که نبود او این طور خلق شده بود .

دوم اینکه :میدانست رها چقدر لجباز است و اگر قبول نکند رها در آن مراسم شرکت نخواهد کرد و بهانه دیگری به دست مردم میداد تا همه فکر کنند تمامی شایعات در موردش درست است. اما پدر از مهربانی و فداکاری فرزندش بی خبر بود. نمیدانست که حتی اگر شرط رها را رد کند او باز هم به مهمانی می آید .

از حالا به خوبی میدانست که روز خوبی نخواهد داشت. میتوانست تحقیر ها و حرفهای آزار دهنده را پیش بینی کند. میدانست که امشب دوست و آشنا با تیر نگاه هایشان، قلب درد کشیده اش را هدف خواهند گرفت و غم تلمبار شده در سینه اش را بیشتر خواهند کرد. اما چاره ی دیگری نداشت. این هم یک اجبار بود. درست مثل تمام اجبار های زندگیش؛ دیگر کم کم باید به این مجبور بودن های کشنده عادت میکرد. اما چطور میتوانست؟ بیست سال تمام نتوانسته بود با آنها کنار بیاید. حالا در چند روز چطور میشد که به آنها عادت کرد؟

صدای هدی را شنید که او را برای ناهار صدا میزد و میگفت که بیاید و سفره را آماده کند. ساعت حدود دو بود. مادرش برای ساعت سه از آرایشگاه وقت گرفته بود و قرار بود آن دو نیز با دختر خاله اش سارا، خاله اش و خواهر شوهر جدید دختر خاله اش به آرایشگاه بروند. مراسم ساعت هفت شروع میشد و چون قرار بود سارا را همراهی کنند باید چند ساعت زود تر به آرایشگاه میرفتند.

این موضوع حال رها را بد تر میکرد. باید ساعت ها فضای کسل کننده ی آرایشگاه و محفلی زنانه را تحمل میکرد و خودش ساعتی زیر دست آرایشگر مینشست تا او را زیبا کنند و هزار و یک رنگ و لعاب به صورتش بزند.

کاش میشد مردم و پدر و مادرش عمق درد هایش را بفهمند و دیگر آن همه آزارش ندهند. هر چند هیچ کس نمیتوانست بفهمد مرد بودن و آرایشگاه زنانه، آرایشی زنانه و لباسی زنانه را تحمل کردن؛ یعنی چه؟

حدود ساعت سه وارد آرایشگاه شدند. خاله اش و سارا زودتر رسیده بودند. مادرش جلو تر رفت و سلام کرد و با خواهر و دختر خواهرش روبوسی کرد. حالا نوبت رها بود خاله اش با تحقیر به سر تا پایش نگاهی انداخت و انگار که با چیز کثیفی دست میدهد دستش را جلو آورد و سلام و احوال پرسی سریعی با او کرد دختر خاله اش از او بد تر بود و کمی افاده هم قاطی رفتارش بود. در سن ۱۸ سالگی ازدواج میکرد هیچ ؛ به این ازدواجش افتخار هم میکرد و از آن بالا ها به چشم یک دختر ترشیده به رها نگاه میکرد. رها دوست داشت به سارا بفهماند که ازدواج در این سن نمیتواند زیاد موفقیت آمیز باشد چون خوب میدانست که او به بلوغ عقلی و فکری نرسیده و هنوز برای ازدواجش زود است. ولی در فامیل آن ها زود ازدواج کردن حکم یک مدال افتخار را داشت. چیزی نگفت و فقط یک پوزخند زد. بیخیال این موضوع شد. چرا باید نگران آینده ی کسانی میشد که به او هزار و یک صفت زشت و نابجا نسبت داده بودند؟ دست خودش که نبود. زیادی خیر خواه دیگران بود.

آرایشگاه بزرگی بود. قبل از آمدن با خودش فکر میکرد قرار است با آرایشگاهی کوچک و یک آرایشگر و شاگردش رو به رو شوند. اما حالا میدید که همه چیز متفاوت است. آرایشگر اصلی به سراغشان آمد و بعد از احوال پرسی و کمی چاپ لوسی سارا را با خودش برد. یکی از شاگردانش نیز به همراه او رفت. اتاق مخصوصی در گوشه ی سالن برای آرایش عروس تزئین کرده بودند. فردی دیگر به سمت آن ها آمد و هر کدام را به سمتی هدایت کرد.

رها به دنبالش آن دختر رفت و بعد از در آوردن شال و مانتویش روی صندلی که به او نشان داده بودند نشست. صدای آرایشگری جوان را شنید:« رها جان. مادرتون از ما خواستن که کمی موی مصنوعی به سرتون وصل کنیم یا از کلاه گیس استفاده کنیم که کوتاهی موهاتون معلوم نباشه. این مدل ها برای صورت ، رنگ مو و سن و سال شما مناسبه و اصلا معلوم نیس که مصنوعین ببین کدوم رو میپسندی ؟»

اخم هایش در هم رفت این دیگر چه کار مسخره ای بود؟ او فقط قبول کرده بود صورتش را کمی آرایش کنند. موی مصنوعی دیگر چه صیغه ای بود؟ با عصبانیت سرش را که از لحظه ی ورودش پایین بود بلند کرد تا مادرش پیدا کند و دلیل این حرفش را بپرسد . که چشمش به آرایشگر جوانش افتاد. زیبایی مسخ کننده ای داشت و اندامی بی نهایت متناسب. حلا عصبانیت چشمانش جایش را به بهت داده بود. واقعاً زیبایی اش نفس گیر بود. رها یادش رفته بود که چرا سرش را بلند کرده است و دختر متعجب با چشمان درشت و کشیده ی طوسی اش به رها نگاه میکرد تا کسب تکلیف کند. ولی رها هیچ نمیگفت و همچنان به او نگاه میکرد. صدای مادرش را از پشت سرش شنید:« این رو مهتاب جان. فک کنم این بهتر باشه.»

با شنیدن صدای مادرش به خودش آمد و سریع خودش را جمع کرد. رو به مادرش گفت:« مامان من موی مصنوعی نمیخوام. این طوری بهتره.» مادرش در گوشش با اخم گفت:« مهم نیس که تو چی میخوای شرطی که با بابات بستی و قولی که بهش دادی یادت نره مثل یه خانوم رفتار کن:» و آن ها را تنها گذاشت. رها پوفی کشید و با ناراحتی صورتش را پایین انداخت. رو به آرایشگر جوان که حالا میدانست اسمش مهتاب است. گفت:« همونی که مامانم گفت. ممنونم.» و آرایشگر با این حرف رها کارش را شروع کرد.

رها در دلش گفت:« آخه این همه آرایشگر چرا این رو مسئول کارای من کردن ؟ وای خـدا کاش جاشو با یکی دیگه عوض کنه. من الان چی کار کنم اخه ؟ خدایا خودت شاهد بـاشـ من برای تو همه جوره خودمو محروم کردم . ولی در مقابل این یکی دیگه چاره ای ندارم. حدأقل کاش زودتر کارش تموم بشه .» جذابیت و زیبایی آن دختر او را معذب کرده بود و نمیخواست آرایشگرش باشد که مبادا احساساتی شود. میخواست مثل همیشه از کنار یک زن زیبا بودن فرار کند. ولی این بار کاری از دستش بر نمی آمد. فقط میتوانست تا حد امکان نگاهش نکند. ولی برای لغزش دستان دختر در میان موهایش که با دقت زیاد مشغول کارش بود کاری نمیتوانست بکند.

از روی صندلی نشستن و صحبتهای خانوم ها که در مورد رنگ مو، مدل آرایش ، دختر اقدس خانوم و… بود حسابی کلافه شده بود. او از صحبتهای زنانه هیچ چیز نمیفهمید و درکشان نمیکرد و همیشه از آن ها فراری بود. ولی حالا ۴۵ دقیقه بود که صداهای ریز زنانه و صحبت هایی که برای رها ،با روحیه ی مردانه اش خسته کننده بود، روی مخش بودند. با خودش فکر میکرد که الان باید در یک آرایشگاه مردانه باشد و در مورد مدل موهای مردانه ی مختلف فکر کند تا یکی را انتخاب کند. با مردان آرایشگاه از موضوعاتی حرف بزند که برایش جالب و جذاب باشد. اما حالا جایی بود که اصلا نمیخواست آن جا باشد کاری هم از دستش بر نمی آمد او طبق عادتش به وقت کلافه بودن ،هر از گاهی نفس عمیقی میکشد و با پایش روی زمین ضرب میگرفت. در بین این حرکات ناخواسته سرش تکان میخورد و آرایشگر که حالا تقریبا داشت کارش تمام میشد نمیتوانست درست کارش را انجام دهد. ولی چیزی به رها نمیگفت. اما در آخر دیگر طاقتش را از دست داده بود. از پشت سر دو دستش را روی صورت رها گذاشت و سرش را صاف و به سمت رو به رو تنظیم کرد. با لحنی که کمی عصبانیت در آن بود گفت :«عزیزم میشه سرتو این قد تکون ندی؟ همینطوری صاف نگهش دار.» و دستانش را کشید. رها که دیگر مثل برق گرفته ها صاف نشسته بود با کنار رفتن دستان ظریف دختر توانست نفس بکشد و ببخشید کوتاهی به او بگوید.

کمی بعد کار موهایش تمام شد. رها نفس عمیقی کشید و به بدنش کمی کش و قوس داد تا بتواند از خستگیش بکاهد. مقابلش آینه نبود تا بتواند ببیند چه بلایی بر سر موهایش اورده اند. اما به خوبی بلندی موهای مصنوعی را حس میکرد. دوباره آن احساس خفگی به سراغش آمده بود. در مقابلش آینه نگذاشته بودند تا بعد از تمام شدن آرایشش بتواند خود را در آینه ببیند و غافل گیر شود. پوزخند تلخ و عمیقی زد. با حالتی عصبی دوباره روی صندلیش نشست. کار آرایش صورتش هم با همان دختر بود. تازه فکر میکرد راحت شده است و قرار نیست دیگر معذب باشد که با دیدن دختر در مقابلش تازه متوجه شد که در شرایط بدتری قرار گرفته است.

آرایشگر گفت:« رهاجان سرت و تکیه بده به پشتی صندلی و تا جایی که میشه سرتو تکون نده.» چشم زیر لبی ای گفت و آرایشگر شروع به کار کرد. اول کمی سفید کندده ی مخصوص را به صورتش زد و میخواست برود به سراغ چشمان رها و آرایشش را شروع کند که رها رو به دختر گفت:« میشه چشمامو آرایش نکنین؟» مادرش که کمی دورتر از او بود شنید و گفت:« نه عزیزم. بذار خانوم کارشونو بکنن .من ازشون خواستم. امشب باید حسابی خشگل بشی.» «عزیزم» گفتن مادرش متعجبش کرد. مصلاً میخواست در جمع حفظ ابرو کند. با عصبانیت چشمانش را بست و گفت:« باشه»
آرایش گر رویش خم شد و بعد از مدت کمی گفت:« خانومی میشه چشماتو باز کنی؟» چشمانش باز شد و اخم هایش با کلمه ی «خانومی» به شدت در هم رفت. ولی باز هم با دیدن چشمان زیبای دختر ناخودآگاه اخمهایش باز شد. میخواست به جای دیگری نگاه کند. اما به هر طرف نگاه میکرد بازهم او را میدید. چون دختر دقیقا در مقابلش قرار داشت. از نگاه کردن به او حسابی لذت میبرد ولی او این لذت را نمیخواست. با آن احساس شرم میکرد و از خودش بدش می آمد. ولی چاره ای جز تحمل این شرایط نداشت. آرایشگر که باز هم با دقت مشغول کارش بود گفت:« چشمات خیلی جذاب و خشگلن.» ته دل رها از این تعریف دختر ضعف رفت و رو به دختر گفت:« چشمای شماست که خیلی جذاب و خشگله و همه چیزو قشنگ میبینه.» و ناخودآگاه از زبانش در رفت و ارام گفت:«نه تنها چشمات همه چیزت خشگله.»

آرایشگر که حسابی از تعریف رها خوشش امده بود لبخند عمیقی زد و چشمانش برق کوچکی زد. رو به رها گفت:« راحت باش عزیزم . فک نمیکنم خیلی ازت بزرگ تر باشم شاید هم سنیم اصلا که شما خطابم میکنی.» رها لبخندی زد. داشت از صحبت با یک دختر لذت میبرد و میخواست آن را ادامه دهد. در دلش لعنتی به خودش فرستاد. او چه کار داشت میکرد؟ با یک نامحرم این طور با لذت سخن میگفت و این طور از او تعرف میکرد. آری نامحرم. رها خانومها را نامحرم خود میدانست و مجبور بود که با مردان هم مثل یک نامحرم رفتار کند. اما فقط خانوم ها بودند که دلش را میلرزاندند و مردها نمیتوانستند هیچ حسی را به رها منتقل کنند. چون او هم یک مرد بود. ولی در ظاهری دخترانه .مجبور بود تمام دختر بودنش را تحمل کند و مرد بودنش را بروز ندهد.

از خودش به شدت بدش آمد. او نباید با این دختر هم صحبت میشد. برای همین رو به دختر با سردی گفت:« ممنون. من این طوری راحت ترم.» دختر که ضایع شده بود و از سردی رها تعجب کرده بود اخمهایش در هم رفت. لبخندش محو شد و در دل فحشی نثار رها کرد. با خودش فکر کرد رها یک دختر مغرور عقده ای است. اما او که نمیدانست دلیل رفتارهای رها چیست؟ اگر میدانست رها هیچ غروری ندارد. فقط زیادی پاک است و نمیخواهد بر آتش هوس هایش دامن بزند شاید حرفش را پس میگرفت که هیچ تحسینش هم میکرد.

دختر دیگر حرفی نزد . رها هم بعد از تمام شدن کار چشمانش چشمهایش را بست و دیگر نگاهی به او نکرد. آرایشگر بعد از اتمام کار صورت رها، رژ لبی برداشت و به لبهای رها نزدیک کرد. با برخود دست دختر به لبهایش جریانی از وجودش گذشت ناخودآگاه چشمانش را کاملا باز کرد. دختر حسابی از این رفتار های رها تعجب کرد و در دل گفت:« عجب دختر دیوونه ای» و بدون توجه به رها کارش را تمام کرد. رها نفرتش از خودش و حالاتش بیشتر شده بود و از خودش میپرسید چرا باید چنین احساساتی به او دست بدهد؟ چرا بعد از بیست سال نتوانسته بود عادت کند؟ و اگر نمیتوانست، چرا حق پاک بودن را نداشت و هزار و یک چرای دیگر. در دلش خودش را فحش باران کرده بود که با صدای تموم شد آرایشگر بیخیال موضوع شد.

بلند شد و به سمت اتاق بغلی رفت تا لباسی که مادرش برای مهمانی تدارک دیده است را بپوشد. ولی با دیدن لباس حسابی وا رفت. یک دامن دو بنده بود که بلندیش تا زانوهایش میرسد و به رنگ زرشکی بود. ماتم زده به لباس خیره شد. حالا چطور باید این لباس را تنش میکرد و با آن کنار می آمد؟ در وجودش احساس ضعف کرد. میخواست همان جا روی زمین بنشیند و یک دل سیر گریه کند. فکر میکرد مادرش با دانستن وضعیت او لباس بهتری برایش بخرد. مثلا یک بلیز و شلوار مجلسی یا حد اقل لباسی که کمی حالت اسپرت داشته باشد. اما او این کار را نکرده بود. این جا بود که رها متوجه شد. وضعیتش اصلاً برای پدر و مادرش مهم نیست و آن ها اصلا هیچ چیز از حال رها نمی فهمند.
به ناچار لباس را تنش کرد و از اتاق بیرون آمد . به سمت آینه رفت. با دیدن چهره اش در آینه که زیبا و دخترانه شده بود و با دیدن آن آرایش غلیظ و موهای بلند پیچ در پیچ حسابی اعصبی شد. میخواست سرش را چند بار محکم به دیوار بکوبد و داد بزند :« اخه با کدوم مردی این کار رو میکنن که شما با من این کارو می کنید؟» با دیدن خودش هم زمان چند حس به سراغش آمده بود. نفرت از جنسیتش، عصبانیت از دست مادرش که هیچ اهمیتی به حال خراب او نمیداد و احساس حقارت و کوچکی. اگر هر مرد دیگری را هم به جای او به این جا می آوردند و روی این صندلی مینشاندند و این طور زنانه درستش میکردند او هم با دیدن خودش چنین احساسی را تجربه میکرد .

کم کم داشت گریه اش میگرفت که مادرش را مقابل خودش دید. مادر با ذوق و شوق و خوشحالی زیاد به دخترش نگاه میکرد و از آرایشگر تشکر میکرد. رو به رها گفت:« وای دخترم چقد خشگل شدی.» فقط توانست یک پوزخند به روی مادرش بزند و با عصبانیت به او نگاه کند. مادرش بخاطر دخترانه شدن رها که حکم ویران شدن را برای رها داشت حسابی ذوق زده شده بود و خوشحال بود. در دلش گفت:« کدوم مادری برای عذاب کشیدن و تحقیر شدن یچش این قدر ذوق میکنه ؟» اما خب مادرش حق داشت. او که نمیدانست با این مدل مو و این لباس دو بنده و این آرایش چه بلایی بر سر رها آورده است. او که نمیتوانست حرف نگاه رها را بخواند تا بفهمد چه دارد میکشد. حق هر مادری بود که با دیدن زیبا شدن دخترش خوشحال شود. اما هیچ کس حق نداشت که چنین بلایی بر سر یک مرد بیاورد و بعد هم برای دخترانه شدنش خوشحالی کنند. رها هم مرد بود. درست مثل مرد های عادی اما فرقش در جسمش بود. جسمی که تماماً دخترانه بود. درست مثل این که دو شکلات کاکائویی با یک طعم و شکل ، هم اندازه و هم رنگ را کنار هم بگذارند. ولی روی یکی را با پاکت آدامس بپوشانند. این پاک ماهیت شکلات را تغییر نمیدهد اما فرق بزرگی بین آن دوشکلات ایجاد میکند. هرچند که فقط ظاهری باشد.

باز هم شانه های رها خمیده شد و دلش حسابی گرفت. میتوانست قید مراسم را بزند و از همان جا به خانه بازگردد. سریع صورتش را بشورد . لباسش را تعویض کند و در آخر بشود همان رهای همیشگی. اما او برای دل خوشی مادر و پدرش این جا بود و باز هم بخاطر آن ها با وجود تمام سخت بودنش در عقد سارا شرکت میکرد.

بعد از یک ساعت آنها در خانه ی خاله اش که مراسم در آن جا برگزار میشد، بودند. طبقه پایین مجلس زنانه بود و طبقه ی بالا مجلس مردانه. رها به اتاق سارا رفت و سریع لباسهایش را تعویض کرد. اما شالی روی شانه هایش انداخت. تا بتواند کمی راحت تر نفس بکشد. تمام مهمان ها آمده بودند و همه منتظر آمدن عروس و داماد و عاقد بودند. رها رفت و در گوشه ای روی یک صندلی نشست. سرش پایین بود و به جمع نگاه نمیکرد. فقط به پای افراد آشنا برمیخواست و سلام و احوال پرسی میکرد. بعضی با خوش رویی جوابش را میدادند  و بعضی صورتشان را جمع کرده با نگاهی پر از تحقیر سلام کوتاهی به او میدادند. بعضی دیگر حتی جواب سلامش را هم نمیدادند و با نگاه سردی از کنارش رد میشدند.

سنگینی نگاه عده ای را روی خودش حس میکرد. سرش برگرداند و دید که چند نفر در گوشه ای نشسته اند. به او نگاه میکندد و در گوش هم پچ پچ میکنند. وقتی دیدند رها نگاهشان میکند با خشم و نگاهی پر از تحقیر رویشان را برگرداند. دل رها از همه ی رفتار های تحقیر کننده خیلی گرفته بود و هر بار با خودش فکر میکرد گناهش چیست که اینطور باید مجازات شود؟ او باز هم بخاطر مادر و پدرش آن فضا را تحمل کرد. بی صدا همان جا نشست و به بازی و سرگرمی جدید اطرافیانش نگاه کرد که رها و صحبت در مورداتفاقات مربوط به او و نسبت دادن هزار تهمت نا بجا سرگرمی جدیدشان بود. آن ها از تحقیر انسانی بی گناه لذت میبردند. بدون این که چیزی از زندگی او بدانند و یا از خودش بپرسند و سعی کنند خود را به جای رها بگذارند. خیلی راحت در موردش قضاوت میکردند. این ها همان افرادی بودند که رها را با ایمان ترین ، نجیبترین و پاکترین دختر فامیل میدانستند و همه جوره او را تحویل میگرفتند. رها پوزخند صدا داری زد و سعی کرد دیگر به این رفتار ها اهمیتی ندهد. در دل خدا خدا میکرد که مراسم زود تر تمام شود و به اتاقش پناه ببرد.

کمی بعد دو پسر دایی کوچکش را دید که به سمتش می آمدند. به رها رسیدند و سلام کردند. هر دو حدود نه، ده سال داشتند کمی که با رها صحبت کردند. یکیشان گفت:« راستی رها میخوای بری مسیحی بشی یا که کلا دیگه دین نداشته باشی؟» رها از شدت تعجب چشمانش گرد شد و پرسید:« کی بی شما همچین حرفی زده ؟» گفتند :« هیچکی شنیدیم دیگه از خانوما که حرف میزدن.» رها گفت:« نه عزیزم من دینم رو خیلی دوست دارم و تا آخر عمرم هم مسلمون میمونم.»
آن یکی پسر داییش گفت:« اما اخه تو امام زمان رو ناراحت میکنی مثل نشونه های آخر الزمانی دینت رو عوض کنی بهتره .» باز هم چشمانش گرد شد و دیگر ماند چه بگوید خودش را جمع کرد و پرسید :« اگه الان یه هو دختر بشین و از این دامنای اون دختر کوچولو ها تنتون کنن شما چی کار میکنید ؟»
هر دو با هم گفتند :« خودمو میکشیم.» صدای خواهر زنداییش مانع صحبت شان شد که گفت :« آرمان تو اون جا چی کار میکنی ؟هان ؟مگه بت نگفتم نباید با هر کسی صحبت کنی؟ بیا ببینم.» و با عصبانیت او را با خود کشاند و برد و پیش آن یکی زنداییش رفت و او سریع برگشت و شایان را صدا زد که دیگر با هدی صحبت نکند. رها دلش بیشتر گرفت. از این همه بی انصافی اطرافیانش قلبش فشرده شده بود.

یک لحظه به خودش شک کرد. شاید اطرفیان راست میگفتند و او موجود نا پاک و پستی بود اما بک لحظه بعد با خودش فکر کرد اگر در آن حد که این ها تصور میکنند بد باشد صد در صد خودش را میکشد. سرش را پایین انداخت و با غم به انگشت دستانش که حالا ناخن مصنوعی به ان چسبانده بودند، نگاه کرد. او حالا باید در مجلس مردانه مینشست و با داماد شوخی میکرد. باید کت و شلوار میپوشید و تنها دردش مدل مویش میشد که کاش به جای این که بالا میداد چپ روی صورتش میریخت . یا تنها مشکلش عدم هم خوانی رنگ کرواتش میشد با کت و شلوارش ولی حالا کجا بود و چه درد های بزرگی داشت. با فکر کردن به این موضوع دیگر داشت دیوانه میشد که صدای دختر عموی دوست داشتنیش را شنید :« سلام سلام. رهای من چطوره ؟ رها تعجب کرد. بالاخره یک نفر پیدا شده بود که با او خوش رفتاری کند. و این که الهام دختر عمویش آنجا چه کار میکرد؟ بک عمو دو عمه بیشتر نداشت. حتما آنها را نیز به مراسم دعوت کرده بودند.

دختر عمویش وقتی وارد مجلس شد که رها با پسر دایی هایش حرف میزد. او نیز رنگ تحقیر نگاه مردم را روی رها حس کرده بود و از تنهایی و بی پناهی رها دلش گرفته بود. رها را بیشتر از هر کسی در اطرفش دوست داشت. آنها تنها همدم هم بودند و هزار و یک حرف که پشت رها میزدند را باور نمیکرد. چون به رها کاملاً ایمان داشت و خودش قبلا ها همه چیز را از خود رها شنیده بود و در موردش قضاوت نمیکرد. او تنها کسی بود که رها را به طور کامل باور کرده بود و میتوانست تا حدودی درکش کند. میدانست که رها از هر جهت کاملا پاک و بی گناه است. با دیدن رفتار اطرافیان و این که بعد از آن رفتار زندایی هایش رها چطور در خود فرو رفت. میخواست گریه کند و پاکی و بی گناهی رها را همه جا جار بزند. به همه بفهماند که نباید با او این رفتار را داشته باشند. اما خب، هر کاری هم میکرد چیزی این وسط عوض نمیشد. مشکل در فرهنگ و عرف جامعه بود و شاید تغییر چنین طرز فکرهایی به راحتی امکان پذیر نیست .

رها به پای الهام برخواست وجواب داد :« سلام الهام خانوم فدای شما تو چطوری؟» مردد بود چه کند که الهام با بغض او را در آغوش کشید. رها هم خواهرانه و یا بهتر است بگوییم برادرانه الهام را به خود فشرد و گونه اش را بوسید. الهام با بغض در گوشش گفت:« الهی الهام فدات شه نبینم غمت رو. خودت رو ناراحت نکن. باشه ؟بذار هر چی میگن بگن . مهم خداست که از تو با خبره .»و رها هم در گوشش گفت خدا نکنه. نگو این طوری چه خوب شد که اومدی الهام. دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم.» از هم جدا شدند و روی صندلی نشستند. الهام تنها کسی بود که رها با او راحت برخورد میکرد. نگاهش میکرد دستش را میگرفت و بعضاً بخاطرش حسابی غیرتی میشد. الهام را از وقتی که چشم باز کرده بود کاملاً مثل خواهر خودش میدانست و رفتارش با او مثل رفتار یک برادر بود با خواهرش. برای همین هرگز از او فرار نمیکرد و میگذاشت تا او از خط قرمزهایش عبور کند.

الهام نگاه با دقتی به رها کرد و سوتی کشید گفت:« چی کارت کردن بابا کدوم آرایشگاه رفتی؟» رها اخمی کرد و گفت:« وای نپرس احساس میکنم با این لباس ، این مو و آرایش دارم خفه میشم. انگار یه وزنه ی بیست کیلویی بهم وصل کردن. کاش زود تر مراسم تموم شه برم درشون بیارم.» الهام لبخند عمیقی زد و گفت:« ولی حسابی خشگل شدیا.» اخم رها غلیظ تر شد و الهام گفت:« باشه بابا توم سخت نگیر.» و دست رها را گرفت رها پرسید:« بگو ببینم دیگه چه خبر؟ عمو و زن عمو چطورن؟ دلم برا اونام تنگ شده . خدا کنه اونام مثل همه در موردم فکر نکنن .»

الهام :« راستش اولش چرا اما من نشستم و همه چیز رو بهشون تعریف کردم. بابا حسابی اعصبانی بود. مامان ولی حرفی نمیزد. درسته هنوزم مثل قبل نشدن. ولی خب تونستم یکم از تصوراتشون رو تغییر بدم .اما بازم فکر میکنن تو خودت میخوای که اینطوری باشی و به خودت تلقین میکنی. نگران نباش به مرور زمان درک میکنن.»

رها :« می فهممشون حق دارن. بیخیال بگو ببینم خودت چطوری دانشگاه میری ؟»

……

رها سرگرم صحبت با الهام شد و دیگر تنهایی آزارش نمیداد و متوجه حرف ها و نگاه اطرفیان نبود. بالاخره عروس و داماد و عاقد آمدند. مراسم عقد برگزار شد و مرد های نزدیک وارد مراسم شدند تا عکس بگیرند ، کادویشان را بدهد و بروند. در میان آن ها رها متوجه نگاه کسی روی خودش شد. وقتی سر بلند کرد پسری را دید که تیپ مورد علاقه ی خودش را زده و صورتش کمی ته ریش دارد و با دقت به رها نگاه میکند. نگاه های پسر حسابی عصبی و ناراحتش کرده بود. با نفرت به پسری که صاحب تمام آرزوهای او بود نگاه کرد تا از او چشم بردارد. ولی پسر در کمال پر رویی به رویش یک چشمک زد و عصبانیت رها را بیشتر کرد .

بالاخره دادن کادو ها هم تمام شد. مشغول خوردن شام بودند که خاله ی داماد به سراغ مادرش آمد و گفت :« راستش نسترن جون میخواستم باهات در مورد رها خانم صحبت کنم.» رها اخم هایش در هم رفت و او ادامه داد:« پسرم سر سفره ی عقد دیدتش و حسابی از خانومی و نجابت رها خوشش اومده. منم از رها جون خیلی خوشم میاد. اگه اجازه بدی ما یه روز برای امر خیر مزاحمتون بشیم. رها ویران شد انگار زلزله ای ده ریشتری به جانش افتاده و او را با خاک یکسان کرده است. غرور مردانه اش شکست. دیگر میخواست برای یک بار هم که شده بنشیند .زار بزند و ناله کند. کجای عالم دیده شده است که از مردی برای مرد دیگر خواستگاری شود ؟

اما آنها که نمیدانستند رها هم یک مرد است و نباید با او چنین کنند. با سر و وضعی که مادرش برای او درست کرده بود حسابی زیبا و دخترانه شده بود و هیچ کس نمیتوانست بفهمد پشت این چهره و این دخترانگی چه خبر است؟ آن زن و پسرش هم حق داشتند. ولی ناخواسته بلایی بر سر رها آوردند که هیچ یک از کتک ها ، سیلی ها و تهمت ها این کار را با او نکرده بود. مادرش کمی سینه اش را جلو داد و با کمی افتخار رو به زن گفت :« شما لطف دارین شکوه جون. خیلی ممنون خانومی از خودته. ولی اجازه بده من با پدرش صحبت کنم. بعدا بهتون خبر میدم .شماره ی منزل رو که دارین ؟» زن گفت:« قربون تو نسترن جان. نه متاسفانه ندارم عزیزم .» و کاغذ و خودکاری از کیفش در آورد. به مادرش داد و خواست که شماره شان را بنویسد.

رها با شگفتی به مادرش خیره شده بود رنگش آنقدر پریده بود که با دیوار پشت سرش فرق زیادی نداشت. هم ترسیده بود و هم آشفته و بی قرار بود. نکند مادرش بخواهد آن ها را بپذیرد. در دلش با خدا دردو دلی کرد و گفت :« خدایا،خودت شاهدی. تقدیری که برام مقدر کردی رو قبول کردم .خودت میبینی چه بلاهایی که به سرم نیومده و دم نزدم و فقط بخاطر تو زندگی جهنمیم رو تحمل کردم. اما به خدایی خودت قسم اگه روزی بیاد که اینا بخوان من رو مجبور به ازدواجم کنن دیگه طاقت نمیارم و میبرم این نفسای بی هدفم رو. پس خودت نذار که همچین اتفاقی بیفته. من در برابر یه همچین چیزی دیگه نمیتونم صبر کنم.»

آن زن رفت و رها این بار با خشم و کمی نفرت به چشمان مادرش نگاه کرد. میخواست به او بفهماند که این تو بمیری. از آن تو بمیری ها نیست و در مورد این موضوع هیچ حرمت و احترامی سرش نمیشود. با کمی خشم که نا خودآگاه قاطی صدایش شده بود رو به مادرش گفت:« این چه کاری بود کردی؟ تو که جواب منو میدونی. از حالم خبر داری. چرا اینقد اذیتم میکنی ؟» مادرش گفت :« هیس اینجا جاش نیس تو خونه در موردش حرف میزنیم.» اما از نگاه رها ترسیده بود. هیچ وقت نگاه مهربان دخترش را این طور ندیده بود. مادرش فهمیده بود که اگر در مورد این موضوع هم مثل همیشه پا فشاری کند عواقب خیلی بدی خواهد داشت. در نگاه رها چیزی را دیده بود که تمام عمر از او سر نزده بود. در چشم رها نفرت بود و این موضوع لرزه به تنش می انداخت. او رهایش را میشناخت میدانست که هرگز به او و پدرش بی احترامی نمیکند و هرگز کارهای غیر قابل جبرانی انجام نمیدهد. ولی این بار نوع خشم نگاه رها فرق داشت. برای همین تصمیم گرفت به بهانه ای این خواستگار خوب را که حسابی ازشان خوشش آمده بود رد کند و سعی کند به مرور زمان رها را راضی به ازدواج کند. الان وقتش نبود و نباید اجازه میداد که اتفاقات بدتری رخ بدهد.

یالاخره آن مهمانی درد آور تمام شد و رها توانست در آغوش اتاقش پناه بگیرد. دلش پر بود از همه چیز، از همه کس، از زندگیش، از تقدیر و از جنسیت اجباریش. مقابل آینه ایستاد و جسم دخترانه اش را نگاه کرد. برجستگی های وجودش حسابی توی ذوقش میزد. او مطعلق به این جنست نبود. اشک هایش بی اختیار روی گونه هایش چکید. آن قدر دلگیر بود که حس میکرد نفسش به سختی میرود ومی آید. حس میکرد مثل یک زندانی پشت میله های جسمش زندانی شده و داعم در حال شکنجه شدن است.


:لینک کوتاه
http://www.mahtaa.com/?p=3952548

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo

دانلود آهنگ جدید

پنل اس ام اس

ارسال پیامک بلک لیست

پنل اس ام اس رایگان

ارسال بلک لیست

کارشناس رسمی دادگستری

طراحی سایت