رمان جبر روزگار – قسمت پنجم

نویسنده: کیان.ن

بعد از خوردن صبحانه حاضر شد و بعد از کسب اجازه از مادرش به سمت پارکی رفت که پاتوقش با بهار بود. نمیدانست چرا این روزها بیشتر به او فکر میکند. مدت کمی بود که نسبتا فراموشش کرده بود. ولی نمیدانست که چرا باز هم به همان خانه ی اول برگشته است؟ شاید چون بعضی اتفاقاتی که برایش رخ داده بود و باعث شده بود تا ابرو ریزی شود به بهار هم مربوط بود .

کمی مانده به چهار راه چشمش به یک پیر مرد افتاد که گوشه ای سیگار میفروخت. وسوسه شد تا چند نخ بخرد. آخر دیگر گریه آرامش نمیکرد. زخم های مردانه را شیوه های زنانه نمیتوانند آرام کنند. امّا بعد پشیمان شد. کمی از آن مرد دور نشده بود که دوباره بازگشت. میخواست یک بار امتحان کند ، فقط یک بار. رو به پیر مرد گفت:« میشه دو نخ به من بدین ؟» مرد نگاه بدی به او انداخت و جواب داد :« نخی نمیفروشم.» رها به سیگاری که در دستان مرد بود نگاه کرد و بعد به دودش که به هوا میرفت. رو به مرد گفت :« باشه پاکتی بدین.» ارزان ترین نوعش را خرید و راهی پارک شد.
روی صندلی ای که همیشه با بهارمی نشستند، در جای خودش نشست و جای بهار را خالی گذاشت. نگاهی به جای خالی عزیزترینش انداخت. تازه از خودش پرسید:« من چرا اومدم اینجا ؟» شاید آمده بود تا خاطراتش را اینجا دفن کند و برود. شاید آمده بود برای اخرین بار از پارک محبوبش خداحافظی کند و دیگر از نزدیکیش هم رد نشود. فضای پارک و زوج‌هایی که هر از گاهی چشمش به آنها میخورد، کودکانی که بازی میکردند و هر از گاهی به آغوش مردی پناه میبردند و بابا صدایش میکردند و در نهایت جای خالی بهار غمش را بیشتر کرده بود.
دوست داشت کسی باشد تا بابا خطابش کند. در دلش گفت:« اگه میشد که منم پدر بشم هیچ وقت مریضی و غمه بچم رو الکی نمیگرفتم. هیچ وقت کمرشو خم نمیکردم. من اگه بابا بودم هیچ وقت بچمو تو سخت ترین شرایط ولش نمیکردم. اگه میتونستم بابا بشم بهترین بابای دنیا میشدم.»

سرش را تکان داد تا افکار اضافه از سرش بیرون بروند. به پاکت در دستش نگاه کرد. بازش کرد و یکی را بیرون کشید.

فندکی که اکثراً به همراه داشت را از جیبش بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت. چند بار پیش پای بهار خم شده بود و بند کفشش را که داشت خراب میشد با همین فندک درست کرده بود و کلی حس مردانگی به او دست داده بود. پوزخند زد. حتی فندکش هم با کفشهای بهار خاطره داشت. روشنش کرد و سیگار در دستش را آتش زد یک پوک به سیگاز زد. تلخ بود. درست مثل خودش ، زندگیش و حرفهای پشت سرش. تلخیش به دلش نشست. سیگارش هم مثل خودش بود. دود را بیرون فرستاد. به دودی که به هوا میرفت نگاه کرد. مثل ارزو هایش ، امیدهایش و مثل نقشه هایی که برای فردا هایش کشیده بود، ولی همه دود شدند و به هوا رفتند. کمی سرفه کرد ولی نه زیاد. به جای خالی بهار نگاه کرد و باز هم غرق شد در خاطراتش :

صدای اس ام اس گوشیش را شنید. برداشتت و با دیدن اسم بهار فقط دو بال میخواست برای پرواز. نوشته بود : سلام رها ساعت ۱۱ همون پارک همیشگی باش باید حرف بزنیم.

قلبش ریخت. یعنی چه میخواست بگوید . سه روز از زمانی که همه چیز را به او گفته بود میگذشت و دیگر نا امید شده بود. ولی با این پیام رها هم خوشحال شد و هم کمی ترسید. ساعت یازده به پارک رفت. بهار را از دور روی نمیکت دید. به او رسید و گفت :« سلام بهار خانوم حال شما ؟»

بهار :«سلام ممنون تو چطوری ؟»

رها : منم خوبم . خب میخواستی بهم یه چیزی بگی دوست دارم تا سریعتر بشنوم .

بهار : رها من در مورد حرفات فکرکردم من تو رو میشناسم تو خوب بودنت شکی ندارم دوستت هم دارم خیلی زیاد. تو همه مشکلاتم تو به دادم رسیدی و وقتی خوب فکر کردم دیدم توم حق داری. رها من بدون تو نمیتونم. میخوام کنار هم باشیم. مطمئن باش که من در مورد تو هیچ فکر بدی نمیکنم .

رها خوشحال شد و قلبش از شدت خوشی لرزید و گفت : خوشحالم کردی بهارم. پشیمونت نمیکنم. اما بهار آخرش که چی؟ من مرد نیستم که بتونیم ازدواج کنیم. اینطوریم که نمیشه چه بخوام چه نخوام این جسم لعنتیم رو دارم. فقط یه راه داریم من تو تحقیقاتی که میکردم فهمیدم تغییر جنسیت برا افرادی که مشکلات من رو دارن حلاله . البته اگه با تأیید چند تا پزشک و یه قاضی و از راه قانونی انجام بشه متوجه شدم چن تا از علما و امام خمینی این تغییر جنسیت رو تأیید کردن. میخوام کاراشو انجام بدم و مجوزشو بگیرم. زمان میبره اما شاید بتونم یه مرد واقعی بشم. بهار تو اگه من رو بخوای باید تا اون موقع با همبن فاصله ها کنارم بمونی. تا به وقتش ازدواج کنیم. اما یه مشکل هست من هیچ وقت نمیتونم بابا بشم و خانوادمم هیچ وقت با تغییر جنسیتم موافقت نمیکنن . اصلا معلوم نیست که یشه یا نشه . بتونم خانوادمو راضی کنم یا نه ؟ بهار تو هم جوونی. هم زیبایی .هم خوش رفتار. میتونی راحت زندگی کنی. بودن با یکی مثل من آسون نیست. اصلا شاید این رابطه هیچ آینده ای نداشته باشه . منطقی فکر کن بهار. مطمئن هستی که میخوای تو این راه با من باشی ؟ حتی با وجود اینا هم میخوای بازم پیشم بمونی؟

بهار : آره رها من بدون تو نمیتونم. خیلی بهت عادت کردم. چرا نشه مگه تو آدم نیستی. مگه تو حق زنگی نداری. به جهنم که نمیشه مامان بشم برای من فقط تو مهمی . میخوام همیشه کنارت باشم رها. تا آخرش باهاتم. هر طور که بگی و از تصمیمی که گرفتم مطمئنم.

رها : امّا من حق نابود کردن زندگی تو رو ندارم. بهتره بری. بهتره بیخیال شیم . من هرگز نمیتونم زندگی نرمال تو رو هم بهم بریزم.

بهار : اه رها. چرا اینطوری میکنی؟ من خودم میخوام. من خودم همه چیز رو قبول میکنم. خب این مشکلم تقدیرت بوده. خودت تقصیری نداری که من کنارتم. حتی شده به زور کنارت میمونم .

رها از شدّت خوشحالی دیگر نمیدانست چه کنار کند؟ لبخند از روی لبانش پاک نمیشد. بهار را محکم در آغوش گرفت و بوسیدش. گفت:« اگه بشه، اگه بتونم برات کم نمیذارم. خیلی دوست دارم بهار .»

دست در دست هم کمی در پارک قدم زدند و بعد به خانه رفتند. بعد از آن حرفها تند تند با هم صحبت میکردند. حتی شب ها در فضای مجازی بدون شب بخیرهای هم نمیخوابیدند.هر از گاهی با هم قرار میگذاشتند. امّا هیچ کدام از چهارچوبش پایش را فراتر نمیگذاشت. بعد از آن بهار رها را مهراب صدا میزد.

رها از خاطراتش بیرون آمد. مشتی محکم به صندلی پارک کوبید. بلد شد و بی قرار دستی به صورتش کشید و دوباره روی صندلی پارک نشست. با خودش طوری حرف میزد که انگار بهار رو به رویش است و مخاطبش اوست. میگفت:« به خریّتم خیلی خندیدی نه ؟ من خیلی احمقم . من خیلی سادم که نفهمیدم . آخه لعنتی من که تو دنیای خودم داشتم زندگیم رو میکردم چرا اومدی دنیام رو بهم ریختی و رفتی. خیلی پستـــی بهار خیـــــلی . تو یه آدم دروغ گویی ازت بدم میاد…» کمی که ارام شد دوباره به مرور خاطراتش ادامه داد :

یک روز با رها قرار داشت و میرفت تا او را ببیند که میان راه با دایی مسعودش رو به رو شد. او پرسید : «کجا داری میری ؟ » رها پاسخ داد:« با یکی از دوستام قرار دارم میرم چهار راه ….» مسعود گفت :« صب کن منم همون سمت میرم با هم بریم اون طرف کار دارم .» رها کمی منتظر ماند و همراه مسعود به راه افتاد. مسعود از همه ی دایی ها و خاله اش کوچک تر بود. ازدواج نکرده بود و از نظر سنی حدود پنج سال با رها فاصله داشت. برای همین رها با او راحت تر بود و مسعود صدایش میزد.

بهار که در چهار راه منتظرش بود با دیدن او و مسعود لبخند عمیقی زد و به سمتاشان آمد. دایی رها را میشناخت چند بار او را با رها دیده بود و یک بار هم در خانه ی رها، که با هم درس میخواندند دیده بودش. بهار گفت :« سلام رها. سلام آقا مسعود. خوب هستین؟»

داییش با لخند پاسخ داد:« خدارو شکر خوبم. شما چطورین ؟» و…

کمی که با هم صحبت کردند مسعود پرسید:« شما کجا دارین میرین؟» رها پاسخ داد:« میخوایم بریم رستوران برا ناهار.» مسعود گفت:« باشه اگه اشکالی نداشته باشه منم برم مغازه ی دوستم و بعدش بیام پیش شما.» رها تنها بودن با بهار را ترجبح میداد ولی بهار گفت:« خواهش میکنم. چه اشکالی اتفاقاً خوشحالم میشیم.» داییش رفت و آن ها در رستوران نشستند. منتظر مانند تا مسعود بیاید و غذایشان را سفارش دهند. رها گفت :« چه خبره خانومی ؟ خوشحالی چشات برق میزنه ؟»

بهار پاسخ داد:« مهراب، من هر وقت تو رو میبینم اینطوریم دیگه. الانم که دلم برات تنگ شده بود دیدمت خوشحال شدم خب .

رها گفت :« منم دلتنگت بودم بهارم. یه روزم طاقت دوریت رو ندارم.» داشتند حرف میزدند که مسعود آمد و بعد از خوردن ناهار، به خانه باز گشتند. روزها از پی هم میگذشتند و رابطه ی آن دو به همان طریق گذشته ادامه داشت.

حدود دو ماه پیش که با بهار قرار داشتند ، همینطور در خیابان ها قدم میزدند که صدای بوق پرشیای سفیدی توجه رها را به خود جلب کرد. راننده بهار را صدا میزد و دنبالشان راه افتاده بود. رها از عصبانیت داشت به خود میلرزید و احساس تهوع میکرد. بهار محکم دستش را گرفت و گفت:« رهام تو رو خدا چیزی بش نگیا عزیزم. خودش میره باشه ؟» رها نفسش را با حرص بیرون داد . کمی جلو تر پرشیا کنار بهار ترمز زد . مرد راننده گفت :« خانوم تو رو خدا یه نگاهم به ما بنداز. ده آخه هلاکمون کردی خانوم خشگله .» و بعد غش غش خندیدند . خون رها به جوش آمده بود. هر چه باشد او مرد بود و غیرت عجیبی داشت به خصوص روی بهار رگ گردنش نبض میزد. احساس میکرد هر آن ممکن است رگش بترک و خون از آن فواره بزند. رفت و در سمت راننده را باز کرد. مرد که شکه شده بود و به رها نگاه میکرد گفت:« امرتون؟»

رها گفت:« بپر پایین . چار کلوم حرف دارم باهات.» چند تا از مغازه دار ها داشتند نگاهشان میکردند. دیگر ابرو و… برایش مهم نبود. وقتی بحث ناموس و غیرت میشد دیگر هیچ چیز برای مرد جماعت مهم نیست. پسر از ماشین پیاده شد. گفت:« اومدم بگو.» رها با حرص داد زد« کثافت . میکشمت.» با زانویش و تمام قدرتش محکم کوبید به وسط پای پسر. پسر آخ بلندی گفت و همین که خواست از شدت درد سرش را خم کند، رها با سرش به صورتش کوبید. پسر درد بدی را در دماغش حس کرد. امّا سریع خودش را جمع کرد و رها را هول داد.

پسر دیگری که در ماشین بود به سمت آن ها آمد. بهار هم سریع خود را به رها رساند. به او گفت:« رها تو رو خدا جون من ولش کن. بسه . بیا بریم .» امّا رها توجّهی نکرد. چاقوی جیبی کوچکی که همیشه برای حفظ امنیت در جیبش بود بیرون کشید و محکم به شیشه ی ماشین کوبید. بعد از چند ضربه ی رها شیشه شکست. مرد راننده دست بلند کرد تا رها را بزند و گفت:« چی کار کردی ماشینمو بی ابرو ؟ » و فحش دیگری هم نثار رها کرد رها گفت:« حالا فهمیدی اشغال ؟ هیچکی نمیتونه به ناموس من چپ نگاه کنه خودم خونتو میریزیم.» دوباره جوش آورد و به سمت پسر هجوم برد. بهار او را گرفت امّا زورش به رها نمیرسید. داشت درگیری اوج میگرفت و مردم نگاه میکرد. که با دخالت پلیس از اطراف پرا کنده شدند. یکی از پلیس ها گفت :« اینجا چه خبره ؟ خانوم چرا زدی آقا رو ناکارش کردی ؟ باید با من بیاین.» رها سریع جواب داد :« اقا اینا مزاحم ما شدن منم از خودمون دفاع کردم .» پسرگفت :« جناب سرگرد دروغ میگه . خودش مثل وحشیا یهو به ما حمله کرد.» پلیس گفت :« ساکت. حرف نباشه. باید همراه من بیاین.»و اونا رو به پاسگاه برد

روی صندلی نشسته بود و داشت توضیح میداد که پدرش با داد وارد شد و پشت سرش مسعود هم آمد. پدرش نگاه پر خونی به رها انداخت. که یعنی بعدا حسابت را خواهم رسید. مسعود و بهار بیرون بودند و آن پسر راننده ، او و پدرش داخل یکی از اتاق ها نشسته بودند. وقتی جناب سرگرد حرف آن ها را شنید رو به رها گفت:« مغازه دارا دیدن که این آقایون مزاحم شما شدن. اما این جا شهر هرت نیست که هرکی مزاحم خودتو و دوستت شد بیفتی به جونش. میدونی تو روز چند تا پسر مزاحم دخترا میشن؟ میتونستی به پلیس زنگ بزنی . اگه هر کسی بخواد رفتار تو رو از خودش نشون بده این جا میشه جنگل خانوم محترم. این آقا مهمون ما هستن امشب رو. شما میتونید برید. ولی باید خسارت ماشینش رو بدی و تعهد بدی که دیگه از این کار را نمیکتی. خدا رو شکر کن که این پسر دماغش نشکسته والا حالا حالاها باید مهمونمون میشدی.

بعد از دادن امضا و خسارت ماشین آن ها از آن جا خارج شدند. قرار شد مسعود بهار را تا جایی ببرد و بعد برود سراغ کارش. آن ها رفتند و بعد پدرش نگاه پر از خشمی به او انداخت. محکم بازویش را گرفت و او را داخل ماشین هول داد پدرش تا خانه یک سر داد زد و داد زد که چرا رها ابرویش را برده و این همه خرج روی دستش گذاشته است. عصبانیتش کمتر نشد هیچ بلکه هر چه میگفت آرام نمیشد. تا این که اختیارش را از دست داد و یکی کوبید در دهان رها که داشت میگفت :« اونا داشتن بهار و اذیت میکردن میشستمو نگ…. » حرف رها نصفه ماند و خون از گوشه ی لبش جاری شد. نگاه غمگینی به پدرش انداخت و دیگر چیزی نگفت . پدرش هم زیر لب هی داشت غر میزد این اتفاق آغاز رفتارهای بد خانواده اش بود .

به هیچ وجه از کرده اش پشیمان نبود. با این که میدانست اگر مسعود به کسی بگوید در کل فامیل پخش میشود و هزار و یک صفت به او نسبت میدهند اما از کرده اش راضی بود. آن پسر حقش بود نمیتوانست بنشیند و ببیند که کسی با بهار اینطور حرف بزند. اگر خودش را کنترل میکرد و به آن پسر حمله نمیکرد میدانست که تا اخر عمر پشیمان خواهد شد. اما حالا پشیمان نبود و از کرده اش خوشحال بود.

چند روزی از آن ماجرا گذشت .پدرش بعد آن تو دهنی یک سیلی هم در خانه نثارش کرده بود. مادرش هم کلی داد و بیداد کرده و گفته بود او یک دختر است و باید نجیب باشد و خانومانه رفتار کند و با این حرف ها قلب رها را به درد آورده بود.

حدود پنج روز از آن ماجرا گذشت و با بهار قرار گذاشتند. که در پارک همان رفتار های مشکوک را از او دید و بعدش تا ده روز با هم حرف نزدند و طی همان تلفن آشتی کردند و فردایش با هم بیرون رفتند. بهار از او خواست تا در امتحانش کمکش کند. رها هم هر آنچه بلد بود به او یاد داد.

سه روز بعدش با بهار تماس گرفت. بهار با بد ترین لحن ممکن گفت:« تمومش کن دیگه رها. نمیخوام صداتو بشنوم. هر چی بین ما بوده تموم شده . نمیخوام دیگه با هم رابطه داشته باشیم .» نگذاشت تا رها سوالی بپرسید و یا چیزی بگوید و تماس را قطع کرد. رها متعجب و ناراحت دوباره تماس گرفت. امّا جوابی نشنید. به معنی واقعی شکستن و تحقیر را حس میکرد. و صدای خورد شدنش را میشنید . تا سه روز بعدش هم، هر چه زنگ زد و اس ام اس داد جوابی از رها دریافت نکرد. باید میفهمید که دلیل این تغییر ناگهانی چیست؟ چه خطایی مرتکب شده است که بهار با او اینطور رفتار میکند ؟

باز هم با نا امیدی شماره ی بهار را گرفت و منتظر ماند این بار صدای داد بهار را از پشت خط شنید :« چیه رها من که گفتم همه چیز تموم شد چرا دست برنمیداری؟ اگه یک بار دیگ بم زنگ بزنی خطم رو عوض میکنم.» میخواست باز هم تماس را قطع کند که رها گفت:« صبر کن . فقط بهم بگو چرا؟ بعدش میرم و تا همیشه راحتت میذارم. فقط دلیلشو بم بگو. همه چیز که خوب بود آخه یهو چه اتفاقی افتاد ؟»

بهار عصبی شد. با کلافگی پوز خند زد و حرفهایی زد که تا ابد قلب رها از شدّت تلخیشان تیر بکشد :« ببینم تو واقعا این قدر ساده ای که فک کردی من تا سالها به پات میمونم ؟ تا این که خانوم یه روزی بتونن آقا بشن و من بشم زنش ؟ تو چقدر ساده ای رها این حرف تو اصلا منطقی نیست . من تو دبیرستان مسعود رو چن بار دیدم و عاشقش شدم. تو تنها راه رسیدنم به مسعود بودی منو ببخش اما مجبور بودم کنارت بمونم والا نمیتونستم به مسعود نزدیک بشم . تو فقط یه دوست خوب بودی برای من همین و بس. ببین تو خیلی در حقم لطف کردی ولی دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم . الانم با مسعود یه رابطه رو شروع کردیم فقط وقتی میتونیم دوباره هم رو ببینیم که من زنداییت شده باشم. رها من نمیتونم به عشق اولم خیانت کنم حتی اگه الکی باشه. پس تا همیشه از زندگی من برو بیرون و دیگه اسمم نیار اما حلالم کن و بابت همه چیز من رو ببخش خداحافظت.»

صدای بوق در تلفن پیچید رها نفس کشیدن یادش رفته بود. خشکش زده بود همان جا وسط خانه ایستاده بود و به بوق بوق گوشی گوش میداد. فکر کرد شاید خواب دیده است. اما نه، بیدار بود. با خودش فکر کرد حتما یک شوخی مسخره بود از طرف بهار. اما نه، لحنش شبیه به شوخی نبود. نمیتوانست چیزهایی که شنیده بود را تحلیل و حلاجی کند. دوباره و دوباره حرف های رها را با خود تکرار کرد. مغزش داشت کم کم فعال میشد. گوشی از دستش روی زمین افتاد. دستانش یخ کرد. رگ گردنش متورم شد. چشمانش به خون نشستند. داد زد:« مســــــعود میکشمت .» دیوانه وار داد میزد و به عالم و آدم فحش میداد اما میان فریاد هایش به حماقت و سادگیش میخندید او رسماً دیوانه شده بود. بلند شد و بلند لیوانی که نزدیکیش بود با تمام قدرت به دیوار کوبید. لیوان شکست و هزار تکه شد. داد میزد:« خــــدا چرا؟ چرا؟» و خودش را به دیوار میکوبید به زمین میکوبید و اشک هایش بی صدا روی صورتش میرختند. یک ساعت گذشت و رها بی حال روی زمین نشست. موهایش داشتند خفه اش میکردند. آنها را محکم کشید و با خودش فکر کرد موهای مسعود کوتاه است. ته ریش دارد و هیکلش مردانه است. دوباره با خشم و نفرت داد کشید. مسعود چیزهایی را داشت که او در حسرتش بود. سوخت و آتش گرفت. سریع حاضر شد و از خانه بیرون زد. خود را به اولین آرایشگاهی که به چشمش میخورد رساند. نمیدانست چرا اینجا آمده است؟ اما میدانست که موهایش نمیگذارند نفس بکشد. آرایشگر موهایش را تا آخرین حد ممکن کوتاه کرد. رها آن قدر غرق در هپروت بود که حتی نگاهی هم به خودش نکرد. با دست و سر و صورتی کبود وارد خانه شد. حالا چه کار باید میکرد؟ چگونه جواب مادرش را میداد؟ آن لحظه ها آنقدر عصبی و بی قرار شده بود که نتوانست درست فکر کند. اما ته دلش از کرده اش راضی بود. با کمی استرس وارد خانه شد. فکر کرد چند سیلی نوش جان میکند و مدتی محرومیّت میکشد و بعد یادشان میرود که چه اتفاقی افتاده است . مادرش نگران به سمتش آمدو گفت :« کجا بودی تو؟ میدونی چقد نگرانت شدم؟ صد بار بت گفتم هر جا میری خبر بده من که نمیخوام جلوتو …

نگاهش روی سر و صورت رها ثابت ماند. زمزه کرد چی شده؟ چشمش به شال رها خورد که تا حد ممکن آن را جلو کشیده است. نگران شد و شال را از سرش باز کرد. نگاهش روی موهای رها ثابت ماند. چند لحظه بعد صدای سیلی محکمی که صورت رها را نوازش میکرد سکوت خانه را شکست. سیلی دوم و سوم هم پشت آن آمدند مادرش دیوانه شده بود و هر چه دم دستش بود به سر و صورت رها میکوبید. موهایش را کشید و او را کشان کشان تا وسط خانه برد. گفت:« تو دیگه مردی رها مردنت بهتر از بودنته.» رها را هول داد و گوشیش از جیب رها روی زمین افتاد. مادرش آن را برداشت و با تمام قدرت به دیوار کوبید گوشیش شکست. اما نه به طور کامل. مادرش چند بار با پایش محکم گوشی را لگد مال کرد تا دیگر چیزی از آن نماد میخواست دوباره به رها حمله کند که عمه اش خودش را رساند. او آن روز آنجا مهمان بود و مانع کتک خوردن بیشتر رها شد. رها هیچ حرکتی نمیکرد. نه گریه میکرد. نه داد میزد. نه حرف میزد و نه حتی میلرزید. سرد و بی تفاوت به اتفاقتی که در مقابل چشمانش در حال وقوع بود نگاه میکرد. پدرش از دستشویی بیرون آمد با بهت نگاهی به رها و نگاهی به همسرش کرد، که خواهرش به زور توانسته بود او را نگه دارد. مادرش موفق شد دوباره به سمت رها هجوم آورد و چند بار دیگر تن دخترانه اش را که رها از آن متنفر بود مورد لطف قرار دهد. رها فقط با ضربات این ور و آن ور میشد و هیچ تفاوتی حتی در حالت صورتش رخ نمیداد. پدرش از بهت بیرون آمد و همسرش را کنار کشید.
چه بلایی سر موهات آوردی؟ این چه وضغشه؟ تو دختری یا پسر؟ رها در دلش گفت:« من از بدو تولدم پسر بودم ولی ندیدین نفهمیدین» پدرش داد زد تو کی میخوای ادم بشی؟ و سیلی ای به صورت رها زد مادرش دو زانو روی زمین نشست. عمه اش به سمت برادرش آمد. او را کنار کشید و داد زد:« رها برو تو اتاقت اینجا نمون.» اما رها حرکتی نکرد پدرش دوباره به سمت او آمد و یکی زد روی سرش. عمه اش این بار خودش رها را به اتاق هول داد و در را بست.

مادرش داد میزد و حرف میزد و حرف میزد. میگفت و میگفت. اما ارام نمیشد. شوک بزرگی برایش بود. قبلا کمی از مشکلش را به مادر گفته بود. مادرش غصه میخورد. ولی کاری نمیکرد. عصبی میشد. ولی به روی او نمی آورد. رها را پیش روانپزشک برده بود تا زود خوب شود. شاید مادرش آن موقع ها عمق مشکل را درک نمیکرد و نمیدانست مشکل رها تا چه حد شدت دارد . روانپزشک به او گفته بود که به هیچ عنوان نباید موهایش را کوتاه کند و لباسهای مردانه بپوشد. حرف دل مادرش را زده بود. او هم از حرف دکتر پیروی میکرد. هر چقدر رها التماس میکرد تا اجازه دهد موهایش را کوتاه کند او قبول نمیکرد. اما حالا برای اوّلین بار رها بدون اطلاع آنها کاری را انجام داده بود. آن هم کوتاه کردن موهایش شاید آنجا بود که مادرش فهمید مشکل جدی است شاید آنجا بود که مادرش باور کرد که شاید رها به این زودی و به این راحتی خوب نشود. حالا نشسته بود و برای اولین بار دخترش را نفرین میکرد و مرگ او را از خدا میخواست. حالا خودش را میزد و میگفت که زندگی را برای رها جهنم میکند.

او چه میدانست؟ زندگی رها خودش عین جهنم بود. حالا اگر کمی هیزمش بیشتر میشد چه میشد؟ رها بی تفاوت و بیخیال در کناری نشست. اصلاً در مورد چیزی فکر نمیکرد. حرفی نمیزد و همان حالت قبلی را داشت. ضربات مادر و پدرش سنگین بود حرفهایی که میشنید سنگین تر. ولی دردی در بدنش حس نمیکرد. نه در سرش که مورد اثابت پاشنه های کفش مادرش بود . نه در دستانش . نه در قسمت پوست موهایش که محکم کشیده شده بودند و نه در صورتش و پایش که سیلی و لگد خورده بود. بی حس بی حس بود. فقط چیزی در وجودش شعله ور شده بود که نفرت نام داشت نفرت از تمام مرد ها ، نفرت از بهار، نفرت از خودش و جنسیتش .

نمیدانست این حالات عادی است یا نه. اما هیچ چیز جز نفرت را در وجودش حس نمیکرد. شاید رها برای چند لحظه دیوانه شده بود. شاید از آن نوع حادش که آنها را زنجیر میکنند. میخواست خون مسعود را جرعه جرعه بنوشد و یا هر مرد ی را به جرم مرد بودنش نابود کند. اما آن حالت و آن نفرت ها توهم کوچکی بود که در آن شرایط مغزش آن ها را تصویر سازی میکرد. والا رها نه دیوانه شده بود و نه دل دیدن خون را داشت و نه میتوانست به راحتی دست روی کسی بلند کند. شاید این توهمات و حالات او درآن شرایط عادی بود شاید هم نبود …

با شنیدن صداهای عجیبی که از بیرون می آمد توجهش به آنها جلب شد. بیرون رفت. قدم هایش سست شد. دستانش لرزید مادرش بی حال روی زمین افتاد بود و ناله میکرد. ناله ای غیر عادی. و سمت چپ بدنش را حس نمیکرد و هیچ حرکتی نداشت. عمه اش سریع لباسهای مادرش را پوشاند و پدرش هم سریع حاضر شد تا او را به بیمارستان ببرد.

رها کمی ته دلش لرزید و این لرزش رفته رفته بیشتر شد. عذاب وجدانی درد آور به سراغش آمد. اگر اتفاقی برای مادرش می افتاد تا آخر عمر نمیتوانست خودش را ببخشد. با دیدن آن شرایط مادرش مادری که همیشه پناه او بود. تکیه گاهش بود. مشکلاتش را سریع حل میکرد و در هر شرایطی به فکر او یود. قلبش از درد فشرده شد. اشک تا پشت چشمانش آمد ولی رها اجازه ی فرود به آن نداد.

وقتی مادرش را سوار ماشین کردند چند قطره اشک با سماجت روی صورتش لغزیدند. اما او سریع آنها را پاک کرد و مانع بیشتر شدنشان شد با خودش فکر کرد اصلا او چرا زنده است؟ چرا اینجا ایستاده؟ اصلا بعد از این، زندگی به چه دردش میخورد؟ بماند که در این دنیای ظالم بدون هویت واقعیش چه کار کند؟ مادر و پدرش هم که امروز خودشان گفتند که کاش بمیرد. شالش را سرش کرد. میخواست بیرون برود تا همان طور که مادرش گفته بود تنش، تن دخترانه اش زیر چرخش چرخ های بیرحم یک ماشین له شود و تا ابدیّت به آرامش برسد. داشت در را میبست که عمه اش سریع خودش را به او رساند. گفت :« کجا میری رها؟» و او را داخل خانه کشاند. با صدایی لرزان گفت:« عمه جلوم رو نگیر نبودن من به نفع همه است بذار تموم شه بذار هممون خلاص شیم .» دوباره به سمت در رفت. اما عمه اش باز هم او را محکم گرفت. و رها ازته مانده ی انرژیش استفاده کرد تا شاید بتواند بگریزد. او در آن لحظه از تصمیمش مطمئن بود و اگر عمه اش هم با پدر و مادرش میرفت فقط یک نام از رها میماند و یک لقب جوان نا کام کنار نامش. کشمکشی بین او و عمه اش رخ داد. رها تمام توانش را از دست داده بود. در غیر این صورت عمه اش نمیتوانست حریف او شود. عمه اش بازی را برد و او را یک گوشه نشاند.

رها سکوت کرده بود عذاب وجدان داشت . ولی پشیمان نبود. هیچ از کرده اش راضی هم بود. شاید این حقش بود که در مورد بلندی یا کوتاهی موهایش خودش تصمیم بگیرد. کسی نمیتوانست او را از این حق محروم کند . رها باز هم حالت صورتش بی تفاوت بود. باز هم حرف نمیزد. باز هم گریه نمیکرد و باز هم به هیچ چیزی فکر نمیکرد. عمه اش گفت:« خودتو ناراحت نکن عزیزم من نمیدونم چرا نسترن این طوری کرد؟ خوب تو فقط موهاتو زدی. من درکش نمیکنم. کار خیلی بدی کردی که بدون اجازه این کارو کردی. ولی این رفتار نسترن هم غیر عادی بود. رها چیزی نگفت.

عمه اش را دوست داشت . از جهتی خوشحال بود که آن جاست و از جهت دیگر ناراحت. اگر او نبود شاید مادر و پدرش آنقدر او را میزدند که میتوانست از شر زندگی جهنمیش خلاص شود. اما خدا نمیخواست که پایان زندگی رها در آن روز و در آن ساعت ها باشد. پس مقدّر کرده بود که عمه اش در چنین زمانی آنجا باشد و رها را از زیر دست مادر و پدرش بیرون بکشد. مقدّر شده بود که عمه اش با مادر و پدرش نرود و مانع شود تا رها بلایی سر خودش بیاورد. اما دلیل خدا برای این اصرار چه بود؟ کسی نمیدانست .

به لاشه های گوشیش نگاه کرد. غم دلش را گرفت. با آن گوشی حد اقل میتوانست با امثال خودش کمی حرف بزند و از غم و تنهاییش کمتر شود. اما باز هم مجبور بود در تنهایی بی پایان و تلخ زندگیش دست و پا بزند. میدانست که دیگر، نه برایش گوشی میخرند و نه میگذارند تا خودش بخرد. این موضوع ناراحتیش را بیشتر کرد. برای خودش هم عجیب بود که در چنین شرایطی که چیز های زیادی برای غصه خوردن وجود دارد او نشسته و برای از دست داد ان گوشی غصه میخورد. اگر میخواست غصه بخورد چیزهای خیلی بیشتری وجود داشت. مثل هویتی که آن را نداشت. مثل درد حرفهایی که از زبان پدر و مادرش شنیده بود. مثل درد کتک هایی که خورده بود. مثل درد خیانت بهار، درد مرد بودن مسعود و دختر بودن خودش و مثل درد حماقت و سادگیش و یا درد مریض شدن مادرش.

از روی صندلی بلند شد. کمی چپ و راست قدم زد سیگاری که در دستش بود ته کشیده بود و تلخیش را هم پای تلخی خاطرات و تحقیرها و توهین ها به وجود رها ریخته بود. رها مقاومتش را از دست داد و اشک از گوشه ی چشمانش روانه شد. گفتن و شنیدن و یا نوشتن این حرفها و این اتفاقات آسان است. امّا تجربه کردن انها بلایی به سر آدم می آورد که آدم روزی چند بار میمیرد و زده میشود. مگر چند نفر در این کره ی خاکی میتوانند بفهمند دختری که اختلال هویت جنسیتی را دارد چه میکشد؟ مگر چند نفر میتوانند این درد ها را بشنود و او را مسخره نکند و یا هزار و یک قضاوت در موردش نکنند ؟ اصلا مگر چند نفر میتوانند چنین درد ها و مشکلاتی را برای یک لحظه درک یا تصور کنند ؟ چند نفر ؟

دوباره روی همان نیمکت نشست. هنوز خاطراتش تمام نشده بود. هنوز اتفاق اصلی که باعث رسواییشان در فامیل و به باد رفتن ابرویشان شده بود را با تلخی سیگار و دم وباز دم های دردناکش در اینجا و روی این نیمکت بیرون نریخته بود. با خودش فکر کرد که تمام اتفاقات بد زندگیش در بدترین شرایط برایش اتفاق افتاده بود یادش آمد استادی داشت که از همین موضوع با عنوان قانون مورفی یاد میکرد . سیگار دیگری آتش زد. گلویش کمی میسوخت و سینه اش تاب این دود و دم ها را نداشت. ولی برایش مهم نبود. سیگار را به لبش نزدیک کرد و به رهگذارانی خیره شد که با نگاه بد و توهین آمیز به دختری نگاه میکردند که با حالتی مردانه روی نیمکت نشسته و سیگار میکشد و میشود با کمی دقت فهمید که موهایش هم پسرانه است .امّا چشمانش، اگر کسی مینشست و با دقّت به اعماق چشمان او خیره میشد. شاید با دیدن ان دو چشم پر از غمرها از زندگی سیر میشد و یا شاید یادش میرفت که نامش چیست.

چند روزی گذشت . صدای در خانه توجه همه را به خود جلب کرد اصولاً کم پیش می آمد که کسی ناخوانده به خانه ی آن ها بیاید هدی در را گشود خانواده ی مادرش بودند، که برای ناهار در روز جمعه به خانه ی آنها آامده بودند دایی هایش، خاله و دختر خاله اش، زندایی هایش و… همه حضور داشتند. البته به جز شوهر خاله اش که گفته بود موقع ناهار می آید.

رها در اتاقش بود. امّا با شنیدن صدای آنها فهمید که مهمان هایشان چه کسانی هستند . صدای مسعود را شنید حالت تهوع پیدا کرد و باز هم نفرت سرتاسر قلبش را فرا گرفت. سعی کرد بیخیال شود و به روی خودش نیاورد. حوصله ی هیچکدامشان را نداشت. ولی مجبور بود که بیرون برود و سلام کند. درست مثل تمام اجبارهای درد آورش. نمیدانست چقدر میتواند در مقابل مسعود خودش را کنترل کند ؟ ناچاراً بیرون رفت و سلام کرد. همه جوابش را دادند و مسعود با اخم غلیظی به او نگاه کرد. دایی های دیگر هم همان طور نگاهش کردند. سه تا دایی داشت. منصور محمود و مسعود. مسعود پرسید چرا خودتو این شکلی کردی؟ رها دستانش را مشت کرد و محکم آن ها را گرفت که مبادا در دهان مسعود فرود بیایند. مادرش به روی خودش نیاورد و گفت:« دیگه اینطوری دوست داشت مام گفتیم یه تنوع بشه.» مسعود گفت:« آخه غلط کرده این طوری دوست داشته. این چه سر و وضعیه؟ خودشو شبیه پسرا کرده که چی بشه؟» رها دندان هایش را روی هم فشار داد و سعی کرد مانع نبض رگ گردنش شود. گوشی مسعود زنگ خورد جواب داد : سلام الان نمیتونم حرف بزنم

….

نه نگران نباش خوبم بعداً بهت زنگ میزنم.

….

مراقب خودت باش . خداحافظ.

چه کسی میتوانست باشد جز بهار؟ از تصوّر بهار در کنار مسعود سوخت و آتش گرفت و خاکستر شد. دیگر هیچ چیز دست خودش نبود.

یقیه مسعود را گرفت. از میان دندان های کلید شده اش گفت:« تو یه اشغالی عوضی. چطور میتونی با بهار من حرف بزنی؟ فک کردی چون تنت مردونس از من مرد تری؟ به خونت تشنم مسعود .» و مشت محکمی به صورتش زد مسعود هم تلافی کرد و گقت :« تو چه غلطی کردی؟ تازگیا قلدر شدی فک کردی ما اونقد بی غیرتیم که بذاریم توی هم جنس باز هر غلطی که خواستی بکنی؟ اگه اون روز تو پاسگاه هیچی بت نگفت نمیخواستم جلو بهار خوردت کنم . حالا سگ شدی پاچه ی منو میگیری؟» رها غرید :« ازت متنفــرم به تو چه که چرا موهامو کوتاه کردم ؟ هـــان؟ عشقم کشید حرفی داری ؟»

رها میزد و میخورد البته بیشتر از آنچه که میزد میخورد. مسعود قدرت جسمی تنی مردانه را داشت. ولی رها تنها به قدرت روح مردانه اش اکتفا کرده بود. و الا جسمش سر تا سر ضعف بود .

رها داد زد:« خودم میکشمت. تو حق نداری به بهار نگاهم کنی. تو پستی کثیفی . بهار زندگی منه. دستت بهش بخوره کشتمت مسعود.»

مسعود پاسخ داد :« هر کار دلم بخواد میکنم. تو کی هم جنس باز شدی ها ؟ باید همین جا سرتو ببریم. تو نجسی.»

درگیری ادامه داشت تا اینکه آن ها را از هم جدا کردند. رها نفس نفس میزد و دیگر هیچ توانی نداشت. دستانش و کل بدنش به شدت میلرزید. دائم در ذهنش توهین بزرگی که مسعود به او کرده بود تکرار میشد «هم جنس باز » و او را آتش میزد .  رها ویران شده بود. توقع شنیدن چنین صفتی را نداشت. او هرگز هم جنس باز نبود. او یک مرد بود. او حتی به منظور دیگر با بهار دست هم نداده بود . او با دیده ی هوس به بهار نگاه نکرده بود. او با بهار بیشتر از رابطه ای که تمام دوستان معمولی با هم دارند رابطه ای نداشت. او هوس باز نبود. نگاهش هرز نمیرفت. افکارش هرز نمیرفت. عشقش پاک پاک بود. رها فقط جسمی را داشت که کاملاً با او و روحیاتش و علایقش مخالف بود. آیا این تقصیر خودش بود ؟ ایا رها هم جنس باز بود ؟ ایا نسبت دادن چنین چیز هایی به افکار معصومانه اش درست بود ؟ و به حسی که دو سال برای از بین بردنش تلاش کرده؟ حسی که ناخودآگاه ، بدون اجازه ، اطلاع و اختیار خودش در قلبش لانه کرده بود و هر کار میکرد از بین نمیرفت، آیا هوس گفتن به آن و یا نسبت دادن حالتی غیر انسانی به آن حالت و آن حس روا بود ؟

از خواب بیدار شد. با قرص های آرامبخشی که به او داده بودند چند ساعتی خوابیده بود. بدنش درد میکرد. دستان مسعود سنگین بود . مثل سنگی نامردی اش. البته خب آن بیچاره هم که حال او را نمیدانست. بهار عاشق شده بود و به سمتش رفته بود. نه مسعود. شاید داشت بی انصافی میکرد. امّا دیدن تمام خواسته ها و آرزوهایش در دست دیگری برای او عذاب آور بود.

بخاطر تشنگی شدیدی که به سراغش آمده بود از اتاقش بیرون رفت. فقط دایی ها و مادرش آنجا در هال نشسته بودند و زمزه وار با هم حرف میزدند. بعد از این که کمی آب خورد میخواست به اتاقش پناه ببرد که منصور با خشم صدایش زد:« بیا این جا بشین.» دندانهایش را بهم فشار داد از حرف زور بدش می آمد کنار مادرش نشست. آن سه هم نزدیک به آن ها نشسته بودند. مادرش هم بی صدا اشک میریخت نگاه بد دایی هایش روی مخش بود که صحبت هایشان آغاز شد.

منصور پرسید :« چرا رفتی موهاتو اینطوری کوتاه کردی اونم بدون اجازه ؟»

جوابی نداد و سکوت کرد . کمی صدای منصور بالا رفت:« ازت سوال میپرسم بهم نگاه کن و جوابم رو بده. وگرنه حساب کتابمون بهم میخوره.» باز هم سکوت کرد منصور داد زد :« یا مثل آدم جواب میدی و بیشتر از این رو اعصابم راه نمیری یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.»

 رها سردرد و حالت تهوع شدیدی داشت. چشمانش هم به زور باز نگه داشته بود حوصله ی جنجال دیگری را نداشت پاسخ داد:« این مدلی دوست دارم

منصور گفت :« تو بیجا میکنی ؟ مگه به دوست داشتن تو؟»

محمود گفت:« رها من میخوام بدونم تو مشکلت چیه ؟ چرا این رفتارا رو از خودت نشون میدی؟ خب تو یه مشکل منطقی بگو ما قانع میشیم . نترس بگو مشکلت رو .»

رها پاسخ داد :« میدونم که نه میفهمین نه درک میکنین.»

محمود : « نه اگه دلیلت منطقی باشه ما که مرض نداریم تو یه دلیل بگو »

کمی احساساتی شدو گفت:« مشکل من همه چیزایی که شما دارین و من ندارم من از همشون محرومم مدل موهاتون لباساتون زنتون بچه که بابا صداتون میکنه.»

محمود گفت :« این دلیل الان منطقیه؟ خب که چی بشه مثلا؟»

منصور عصبی شد و گفت :« بدبخت تو بی دین شدی خدا خواسته این طوری باشی رو حرف خدا حرف میزنی؟ تو به این حقیری از کار خدا عیب میگیری ؟ بیچاره تو ناز و نعمت داری بزگ میشی هر چی میخوای برات میخرن همه چیت سر جاشه اون وقت ما باید صبح تا شب کار کنیم شکم زن و بچمونو سیر کنیم اما تو راحت زندگیتو میکنی من دبیرستان بودم به خاطر یه جفت کفش فوتبال که بابام نمیخرید درس رو کنار گذاشتم و رفتم سر کار با کلی بدبختی تونستم پولامو جمع کنم یه کفش بخرم . اما تو لب تر میکنی همه چیز رو حی و حاضر میذارن جلوت. »

در دلش پاسخ داد :«هه اگه دست خودم نبود که مرض نداشتم خودمو خانوادمو این همه آزار بدم من که با خواست خودم تو کار خدا دخالت نمیکنم ؟ من از اولش همینطور بودم همینطور افریده شدم میخواین یه روزه عوضم کنین؟ اگه خدا منو نمیخواست خودش منو مثل تموم آدمای عادی خلق میکرد و یه زندگی راحتم بم میداد. تو، تو حسرت یه جفت کفش طاقت نیاوردی و درستو ول کردی. منی که تو حسرت یه دست فوتبالم حتی با کفش پاره چی کار باید کنم ؟ من اگه بخوام صب تا شب کار کنم ولی تو خونه کلفتی نکنم کیو باید ببینم؟ تو هدف داری اونم سیر کردن شکم زن و بچته. من که هیچ هدفی ندارم چطور زندگی کنم ؟ » اما در واقع حرفی نزد و سکوت کرد

محمود :« تو یه لحظه خودتو بذار جای ما یا جای مامان و بابات اگه بفهمی دختر خواهرت رفته شده پسر خواهرت چه حسی بهت دس میده ؟چطوری میتونی سرتو تو کوچه و خیابون بلند کنی ؟ نمیگن طرف بی غیرته؟ نمیگن بی ناموسه ؟ نمیگن بی ابرو هست ؟

حرف محمود را درک کرد و در دلش پاسخ داد : « من شمارو درک میکنم میدونم سخته درک این حرفا و این شرایط اما شمام منو درک میکنین؟ اگه تموم مردونگیت رو ازت بگیرن لباس زنونه تنت کنن تو چه حسی بهت دست میده؟ تو میتونی خودتو یه لحطه بذاری جای منو دق نکنی ؟ میتونی اینو تصور کنی و دیوونه نشی ؟ اما باز هم سکوت کرد

منصور : ببین رها این اخرین باریه که ما به زبون آدمیزاد باهات حرف میزنیم هیچ وقت که بهت بی احترامی نکردم ؟ کمتر از گل که بهت نگفتم؟ روت دست بلند نکردم که؟ اما میخوام بدونی که این دفعه فرق داره این آخرین فرصتته اگه بازم از این کارا کنی به خدا کسی نمیتونه از دستم بگیرتت.. با غیرت ما بازی نکن. بحث غیرت و ناموس که بیاد وسط دیگه خون به مغز آدم نمیرسه. اینطوری میشه که مردم آدم میکشن . پس هم به من هم به خودت رحم کن و نذار بچه هام یتیم شن . توم جوون مرگ شی .

مسعود ادامه داد :« هیچ کسم نیس که اون موقع بتونه از دست ما نجاتت بده. نه بابات نه مامانت. پس نذار کار به اونجا بکشه دفعه ی بعد دیگه طور دیگه با هم صحبت میکنیم .»

در دلش گفت :« کدوم غیرتو میگین ؟ همونو که تو وجود منم هس ؟ کجای تاریخ دیده شده مردی رو یه مرد دیگه ادعای غیرت کنه؟ کودوم غیرتو به رخم میکشین؟ همون که خودمم از اون دارم و باعث شد اولین بار بخاطرش بابام بهم سیلی بزنه؟ میبینید من حتی حق بروز دادن غیرتمم ندارم ولی خوش به حال شما. برین حال کنین که میتونین الان اینجا بشینین و به یه به ظاهر دختر و در باطل مرد از غیرتتون بگین.» اما باز هم سکوت کرد

منصور ادامه داد:« فک نکنا میمیری و راحت میشی تو اون دنیام پدرتو در میارن فک نکن که خدا به من میگه چرا زدی کشتیش؟ اتفاقا حسابی از دست من عصبابی میشه میگه چرا با چاقو کشتیش؟ چرا گذاشتی راحت بمیره ؟ من حکم کردم که همچین آدمایی رو سنگ سار کنین با عذاب بکشین تا ذره ذره عذاب بکشه و بمیره.» اگه این راه رو ادامه بدی آخرت همینه حقت همینه شک نکن .

رها آتش گرفت عصبانی شد. دایی منصورش هم او را سر بسته هم جنس باز خطاب کرده بود. با نگاهی پر از دلخوری و عصبانیت به او نگاه کرد. در ظاهر باز هم جوابش سکوت بود. اما در دلش گفت :« د لعنتی تو به من بگو بخاطر تهمتی که به من میزنی چه جوابی میخوای به اون بالایی بدی ؟ اگه من هم جنس باز بشم به خدا خودم خودمو آتیش میزنم . خودم به حساب خودم میرسم دیگه صبر نمیکنم بیفته گردن تو. اگه چیزی که تو میگی باشم اره حقمه اما آخه نیستم من اونی که شما فکر میکنین نیستم . من فقط هویت واقعیمو میخوام اشتباه میکنم ؟ حقشو ندارم ؟ اصلا شما بگین من با این جسم و روجم چی کار کنم ؟ لعنتیا مثل خر گیر کردم وسط دو تا جنسیت که با هم نمیخونن . اگه بپرم تو بغل یه پسر هم جنس بازم یا اگه عاشق یه دختر بشم ؟ کدومش ها ؟ جنسیت واقعیمو در نظر بگیرم که مرده یا جنسیت جسمی و الکیمو که زنونه اس؟ من چی کار کنمم ؟ ها ؟» این بار ساکت نماند گفت :« داری منو تهدید میکنی ؟ من خودم از زندگی سیرم خودم میخوام خودمو بکشم بعد تو منو از مرگ میترسونی ؟»

منصور عصبی شد لیوانی که مقابلش بود محکم به زمین کوبید میخواست هجوم ببرد به طرف رها. اما باز هم خودش را کنترل کرد. با رنگی قرمز و دستانی لرزان تر و صدایی بلند تر داد زد :« چه بهتر بکش همه رو راحت میکنی . اما بدون که راحتت نمیزارن فک نکن میمیری و خلاص میشی خدا میاد یه فضا میسازه برات با همین مشکلت همین داییا و مامان و بابا و یه مشکلات بیشتر و خیلی سخت تر اما اونجا دیگر مردن نیست بیچاره ی نفهم . بکن تو مخت تو دختری. چه بخوای چه نخوای تو دختری . تا آخر عمرتم باید دختر بمونی. دست تو نیست که نخوای دختر باشی فهمیدی ؟»

صدای « تو دختری » منصور در سر رها پیچید دنیا دور سرش چرخید. چه لزومی داشت که تلخ ترین حقیقت زندگیش را این طور بیرحمانه بر سرش بکوبد؟ طوری که هر از گاهی بعد ها آن صدا در مغزش بپیچد و رها را تا مرز دیوانگی جلو ببرد. فقط در دلش گفت :« کاش میشد دردای من سر خودت بیاد و من همین حرفا رو بهت بگم ببینم چه حالی بهت دست میده .سپردمت به خدا منصور خان الان هر چی میخوای بگو ..»

شاید منصور حرف خاصی نزده بود. شاید حقش نبود که رها چنین چیزی از خدا بخواهد. اما با اجبار کلامش با لحن تمسخری که در آن بود و با به رخ کشیدن مردانگیش قلب رها را به درد آورده بود درست مثل این که در مقابل ادمی تشنه جرعه جرعه آب بنوشی آب از کنار لبانت سرازیر شود و روی زمین بریزد و تو با غرور به نگاه پر حسرت آن تشنه بخندی و آب نوشیدنت را به رخش بکشی…

باز هم این صحبت ها و این تهدید ها تا شب ادامه داشت و بعد از کلی اتمام حجت و کلی جواب که رها در دلش به آن ها داد دایی هایش راهی خانه شدندو رفتند .

مادرش چیزی نمیگفت. پدرش هم وقتی ماجرا را فهمید حرفی نمیزد. شاید میدانستند که رها زیر ظلمی که ناخواسته توسط سرنوشتت به او روا شده له شده است و تمام استخوان هایش شکسته . شاید میدانستند که دیگر چیزی از رها نمانده و امروز نباید بیشتر از این آزارش دهند.

رها نمیدانست باید از ضربات سنگسن تقدیر شومش بخورد و یا از زخم هایی که آدمها بی رحمانه به او میزدند


:لینک کوتاه
http://www.mahtaa.com/?p=3952550

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo

دانلود آهنگ جدید

پنل اس ام اس

ارسال پیامک بلک لیست

پنل اس ام اس رایگان

ارسال بلک لیست

کارشناس رسمی دادگستری

طراحی سایت