رمان جبر روزگار – قسمت چهارم

نویسنده: کیان.ن

 

تلفن خانه زنگ خورد. جواب داد. الهام بود:

الهام : سلام رهای خودم چطوری ؟

رها : سلام الهام خوبم. تو چطوری؟

الهام : منم خوبم مرسی. یه هفته هست ازت بی خبرم. تو مهمونی حالت خیلی خراب بود. نگرانت شدم .اما خب نمیشد تنها باشم و زنگ بزنم بهت. الان فرصتش پیش اومده

رها : مرسی عزیزم که نگرانمی . فدات شم من .الان بهترم .

الهام :اون خواستگاره چی شد ؟

رها : والا دو روز بعدش زنگ زدن مامانم پرسید نظرت چیه. گفتم نه . اونم بدون هیچ حرفی گفت باشه و ردشون کرد. انتظار نداشتم اینقدر راحت این بحث تموم بشه .

الهام : خدا رو شکر. میترسیدم نکنه اتفاق بدی بیفته زن عمو لجباز تر از این حرفاست.

………

کمی که حرف زد تماس را قطع کرد و باز هم مشغول مطالعه شد. قبلاً ها وقتی یکی میگفت:« خودمو تو کتابام غرق میکنم تا زیاد فکر نکنم .» باور نمیکرد و از خودش میپرسید مگر میشود انسان با خواندن دردش را فراموش کند؟ ولی وقتی حدود ترم اول دانشگاه صبح تا شب را درس خوانده بود فهمیده بود که میشود .
از آن به بعد هم خودش را با خواندن مشغول میکرد. آن قدر میخواند و میخواند تا خواندن مرهمی شود برای زخمش . موفق هم بود و دیگر حسابی با کتاب هایش خو گرفته بود.
اوایل برایش سخت بود. ولی سختی مطالعه را به رنج و درد افکارش ترجیح میداد. امّا این بار نمیتوانست تمرکز کند. فکرش درگیر بود و حال خوشی نداشت. با کلافگی کتاب را بست و روی زمین نشست. افکارش آزارش میداند. به گذشته اش بازگشته بود .به زمانی که درست مثل الان با الهام تلفنی حرف زد و بعدش کمی درس خواند. اما صدای زنگ تلفن مانع خواندن بیشترش شد. آن صحنه ها را به یاد آورد درست مثل این که همین الان، در حال وقوع هستند :

به سمت تلفن رفت و جواب داد : الو بله ….. صدایی از پشت خط نیامد دوباره گفت : بفرمایید الو

الو مهراب…..

خشکش زد. این صدای بهار بود . صدایی که نزدیک به ده روز آن را نشینیده بود. صدایی که به شدت دلتنگش بود. امّا دلتنگیش را تحمل میکرد و سراغ بهار را نمیگرفت . چون از دست بهار عصبی بود و میخواست تا بهار خودش متوجه رفتار بدش بشود. ولی حالا با شنیدن صدایش ، به شدت هیجان زده شده بود. قلبش آرام نمیگرفت و خشکش زده بود. از این که مهراب صدایش کرده بود غرق لذت شد. خودش از رها میخواست تا مهراب خطابش کند. زیرا با حس مرد بودن احساس گناهش کمتر میشد. هر چند که رابطه اش با او از مرز خاصی فراتر نمیرفت.

دوباره بهار گفت :« مهرابم نمیخوای حرف بزنی ؟» از شک بیرون امد و با صدایی که کمی لرزش داشت گفت:« سلام »

بهار : سلام خیلی دلتنگتم رها. منو ببخش اشتباه کردم .

رها : بیخیال. حالت چطوره؟

بهار : تا وقتی نفهمم منو ببخشیدی نمیتونم خوب باشم .

رها : من توضیحی از تو نشنیدم بهار، که ببینم میتونم ببخشم یا نه ؟

بهار : باشه عزیزم اون چن روز که هی زنگ میزدی من خیلی ناراحت و عصبی بودم با مامان و بابام دعوام شده بود. حوصله نداشتم برا همین جوابت رو ندادم. آخرین بار که باهات حرف زدم حال خوشی نداشتم مریض بودم. برا همین هم اونطور بد باهات حرف زدم. منو ببخش عزیزم .

رها : من خیلی نگرانت شده بودم .میدونی چقد ترسیدم که نکنه برات اتفاقی افتاده باشه ؟ امّا تو عین خیالتم نبود. بهار من این جا جونم به لبم رسید. تو برمیگردی میگی نیازی نداری که من نگرانت بشم ؟

بهار : میدونم مهراب. حق داری . اشتباه کردم دیگه.

رها : باشه بیخیال این موضوع .در مورد این که بیشتر وقتا پشت خط میمونم یا جریان پارک رو چی میگی؟

(آخرین قراری که با هم داشتند حدود سه هفته پیش بود. در همان پارکی که رها احساستش را به بهار گفته بود. بهار از همیشه سرد تر برخورد میکرد و دائم گوشیش زنگ میزد. ولی جواب نمیداد و رد تماس میکرد . وقتی با هم مشغول صحبت بودند یک پیامک به بهار ارسال شده بود. یک پیامک عاشقانه و یک نگرانت شدم در آخر آن رها ناخواسته پیامک را خوانده بود و بهار هم هیچ توضیحی به او نداد و بی توجه به پیامک مشغول صحبت شد. رها هم که میخواست بهار خودش توضیح بدهد دیگر به رویش نیاورده بود. امّا بهار هیچ توضیحی به او نداد. کمی بعدش، هرچه به بهار زنگ میزد یا مشغول بود و یا جواب نمیداد. رها خیلی نگرانش شده بود و وقتی بهار جواب داده بود در جواب تمام سوالاتش فقط گفت:« به تو چه که من کجام ؟ نمیبینی حوصله ندارم؟ من نیازی به نگرانی تو ندارم .» و تماس را قطع کرده از آن به بعد دیگر رها با او تماس نگرفت. از دستش حسابی ناراحت بود و با دلتنگیش مقابله میکرد. تا این که آن روز بهار خودش به او زنگ زد. )

بهار : کدوم پارک ؟منظورت چیه ؟

رها : کی بود که همش زنگ میزد و تو ردش میکردی؟ یا اون اس ام اس و شماره ی ناشناس از طرف کی بود ؟

بهار دست و پایش را گم کرد. با لرزش خفیفی در صدایش گفت: رها خودت میدونی که مزاحمای همیشگی. ببینم تو به من شک داری؟ اره؟

رها : بهت شک ندارم بهار امّا انتظار دارم اگه اتفاقی افتاد خودت بهم بگی. اگه مزاحم چرا به من نمیگی تا خودم حسابشو برسم ؟

بهار که از نقطعه ضعف رها با خبر بود، صدایش را به حالت گریه درآورد. انگار که گریه اش گرفته است . رها با شنیدن صدای گریه ی بهار قلبش فشرده شد. به آرامی گفت: دیوونه چرا گریه میکنی؟

بهار کمی صدایش را بچگانه کرد و با همان حالت گفت: چون تو دعوام کردی. آقایی ، ببخشید دیگه.

رها که از شنیدن کلمه ی آقایی قند در دلش آب شده بود لبخند عمیقی زد. گفت: باشه خانومی بخشیدمت. دیگه تکرار نشه. بهار شروع به خندیدن کرد و صحبت های مختلف را از سر گرفت.

بعد از حدود چهل دقیقه راضی به پایان مکالمه شدند.  رها در دلش خدا را شکر کرد که اگر همه چیز را از او گرفته است عوضش بهار و الهام را به او داده.

به زمان حال بازگشت . «مهراب» گفتن رها گوشش میپیچید و هم زمان چند احساس عمیق را در وجودش زنده میکرد. حس دلتنگی، احساس غم و احساس حماقت، ذرّه ای نفرت و کمی هم احساس لذّت که هنوز با یاد آوریش آن حس لذّت دوباره به سراغش می آمد.
ناخودآگاه یک قطره اشک از چشم چپش سرازیر شد و روی دستش افتاد . شاید مسخره باشد که به یک دختر اسم مهراب را نسبت داد و یا اقا صدایش کرد. امّا رها که هیچ چیز از جنسیت واقعیش را نداشت با شنیدن این اسم ها آن هم از زبان بهار احساس خوشبختی میکرد.

به هر حال او ، خودش یک مرد بود و حق داشت تا بخواهد اسم واقعیش را از زبان کسی بشنود. از روز اعترافش بهار بیشتر اوقات او را مهراب خطاب میکرد و وقتی بهار مهراب صدایش میزد احساس میکرد او هم حق زندگی کردن دارد .حق این که یکی را عاشقانه دوست بدار و دوست داشته شدن را درک کند. این مسلئه باعث میشد تا از حس گناهی که وقتی با لذت به بهار نگاه میکرد و با عشق هم صحبتش میشد به سراغش می آمد کاسته شود.

پوزخند عمیقی زد. در دلش گفت:« من چقدر احمق بودم.» حالا دیگر بهار نبود که بخاطرش خدا را شکر کند و یا بخاطر مهراب صدا کردنش احساس خوشبختی کند. نمیدانست چه حسی به بهار دارد؟ یک دم از او بدش می آمد یک لحظه دلتنگش میشد و لحظه ی دیگر سعی میکرد بی تفاوت باشد .

دستی به صورتش کشید. در کمال ناباوری متوجه شد که صورتش سرتاسر خیس شده است. او کی گریه کرده بود که خودش نفهمیده ؟حق داشت که حتی خودش هم نفهمد که کی گریه اش گرفته. بهار بد جور او را ویران کرده بود .

روی تختش دراز کشید سعی کرد چشمانش را ببند و بخوابد. خوابیدن را دوست داشت. در خواب میتوانست برای چند لحظه هم که شده ، همه چیز را فراموش کند و آرام بگیرد. در خواب درد نبود. بدبختی نبود. در خواب هیچ چیز نبود. خودش هم نفهمید که چقدر گذشت تا به خوابی عمیق فرو رفت.

با تکان دستی کمی چشمانش را باز کرد « آجی آجی ، پاشو ناهال بخوریم چقد میخوابی ؟» جواب داد :« باشه ساعت چنده ؟» هدی گفت:« مامان میگفت ساعت سه.» بلند شد و با تعجّب در جایش نشست. حدود چهار ساعت خوابیده بود.

دیگر ناراحت نبود. امّا بخاطر خواب زیاد احساس کسالت میکرد. بعد از خوردن ناهار باز هم به سراغ کتاب هایش رفت اما این بار میتوانست کمی تمرکز کند.

هوا رو به تاریکی بود. دلش عجب گرفته بود. دوست داشت پسر بود تا لباسش را عوض میکرد و میتوانست با خیال راحت بیرون برود. بی هدف در خیابان ها بگردد و کمی از دلتنگیش کم کند. شاید اگر پسر بود یک موتور میخرید و با آن میگشت. چون عاشق موتور سواری بود. شاید هم به دوستانش زنگ میزد و با هم جایی قرار میگذاشتند. میرفت و یک دل سیر خوش گذرانی میکرد. کاش مرد ها می فهمیدند که مرد بودن چه نعمت بزرگی است و میتوانستند قدر مردانگیشان را بدادند. کاش خانوم ها می فهمییدند این که آدم از جنسیتش لذّت ببرد چقدر خوب است و با تمام وجود از خانوم بودنشان لذت میبردند.

به خودش نگاهی کرد. زمزمه کرد :« خدایا کی میخوای تمومش کنی ؟ من دیگه خیلی خسته شدما .»

با هزار بدبختی آن شب هم مثل اکثر شب های رها صبح شد و او توانست نفس راحتی بکشد. از شب های زمستان بدش می آمد به خصوص از غروبهای دلگیرش. امّا چاره اش چه بود به جز سوختن و ساختن.


:لینک کوتاه
http://www.mahtaa.com/?p=3952549

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عدد زیر را تایپ کنید * دوباره لود کن وقتت تموم شد

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo

دانلود آهنگ جدید

پنل اس ام اس

ارسال پیامک بلک لیست

پنل اس ام اس رایگان

ارسال بلک لیست

کارشناس رسمی دادگستری

طراحی سایت