از سارا تا فین. داستان یک تراجنسی از زبان پدر و مادرش

parents

ابتدا یک سوال! تا به حال خود را به جای والدین یک تراجنسی گذاشته اید؟ تا به حال فکر کردید قبول اینکه فرزند شما دست به یک پروسه بزرگ و سرنوشت سازی مانند تغییر جنسیت /جنس بزند چقدر سخت است؟
سارا یک تراجنسی است که اکنون تبدیل به فین شده است. این داستان یک تغییر از زبان والدین یک تراجنسی است. داستان پذیرش یک تراجنسی توسط مادرش

سارا که زمانی دختر من بود اکنون تبدیل به فین شده است و حالا او عضوی از جامعه تراجنسی است. گفتنش واقعا سخت است. من میخواهم مردی که اکنون به جای دخترم میبینم را دوست داشته باشم اما واقعا سخت و دردناک است.
به گذشته سارا که فکر میکنم میبینم او همیشه سخت و قابل اتکا بود. او در دبیرستان زبان روسی را انتخاب کرد چون از همه سخت تر بود. در دبیرستان او ناگهان اعلام کرد یک همجنسگرا است. من امیدوار بودم این یک احساس زودگذر باشد اما او نه تنها از تصمیمش دست نکشید بلکه لباس های مردانه می‌پوشید و سینه های خود را می‌بست تا مشخص نشود. در صفحه فیس بوکش نیز نوشته بود که قصد دارد نامش را از سارا به فین تغییر دهد. ما سعی کردیم حمایتش کنیم به همین خاطر او را سارا فین صدا کردیم

در یکی از روزهای دسامبر بود که من و پدرش در تعطیلات بودیم که یک نامه دست نویس در صندوق پستی خانه پیدا کردیم. در آن نوشته شده بود :«میخواهم صادق باشم و بگویم چه اتفاقی در زندگی من دارد می‌افتد. من به فلوریدا رفتم سینه هایم را برداشته ام و اکنون هورمون مصرف میکنم» این نامه را دخترم نوشته بود. او می‌ترسید با گفتن این مطالب از خانواده طرد شود اما داشتن رابطه با خانواده برای او ارزش زیادی داشت.
ما دیوانه وار سعی کردیم با او تماس تلفنی برقرار کنیم اما نتوانستیم. شوهرم با من درباره برگشتن صحبت می‌کرد و میگفت این بهترین کار است. بعد از برگشتن ما از سفر همگی قبول داشتیم یک تماس تلفنی به درد نمیخورد و مشکلات را حل نمیکند. فین به ما قول داد که بعد از سال نو همدیگر را در لس آنجلس ملاقات کنیم
زمانی که منتظر برگشتن فین بودم شروع به مطالعه درباره هویت جنسیتی کردم. من خیلی کم درباره این موضوع می‌دانستم. زمانی که جیمز موریس در سال ۱۹۷۲ جراحی تغییر جنسیت /جنس را انجام داد من یک مادر با دو کودک نوپا بودم که نه علاقه ای به این مسائل داشتم و نه وقت آن را.
حالا که این اتفاق در خانه مرا زده و می‌خواهد وارد شود باید بیشتر درباره آن بدانم. من شروع کردم داستان زندگی افراد تراجنسی را خواندم. آن ها همگی از بدنشان ناراحت بودند و احساس عذاب می‌کردند. دانستن اینکه فرزند من هم اینطور در عذاب بوده برای من دردناک بود. من فکر میکردم او فرد خوشحالی است اما در حقیقت او پر از ناراحتی بود. خواندن این کتاب ها به من نشان داد که او چقدر به خاطر مخفی کردن رازش از خانواده یا دوستانش سختی کشیده است.
من احساس همدردی بیشتری با او کردم. یک فرزند تراجنسی پدر و مادرش را با حالتی مثل مرگ خودش رو برو می‌کند. دختری که من می‌شناختم رفته است و یک غریبه با موهای کوتاه و صدای کلفت جای او را گرفته است.
همه چیز دردناک بود. عکس های کودکی وی را تماشا می‌کردم و اشک را از چشمان من جاری می‌کرد. من بیکار می‌نشستم و فکر می‌کردم چطور او را از تصمیمش منصرف کنم پیش خودم فکر می‌کردم اگر او را به کیک بوکس بفرستم شاید منصرف شود.

LA  la-oe-1006-paulفین خبر رساند که بهار همدیگر را ملاقات خواهیم کرد. برای همین شروع به یک گفتگوی ایمیلی کردیم.
فین: «تحمل ناراحتی شما برای من واقعا سخت است»
من: «انتظار نداری که ما شاد و خوشحال باشیم»
فین: «شما فکر میکنید من یک آدم سست و دمدمی مزاج هستم»
من: «نه دمدمی مزاج نه. ولی من نگران هستم که دچار مشکلات شدیدی بشی»
فین: «من دوستان زیادی دارم، منظم ورزش میکنم، اشپزی میکنم و چیزهای جدیدی یاد میگیرم. به نظرت این حال و روز یک فرد مشکل دار است؟»
من قبول کردم که وضعش بدک نیست . بین ما یک اعتمادی ایجاد شد.

سرانجام فبن برگشت.
روز اول برای ناهار بیرون رفتیم. باز هم تلاش کردم او را و انگیزه ها رو رفتارش را درک کنم. فین از من می‌پرسید چرا نمیتوانم این تغییرات را بپذیرم که البته پایان این گفتگو به اشک و گریه ختم شد.
بعد به یک متخصص امور جنسیتی مراجعه کردیم. اگرچه من گریه می‌کردم و شوهرم هم اخم هایش در هم بود اما فکر کنم یک حرکت رو به جلو برای ما بود. پزشک از ما خواست کع فرزندمان را با نام فین صدا بزنیم. واقعا سخت بود و سخت تر از آن استفاده از ضمایر مردانه برای او بود.
سپس فین به اورگان بازگشت که با یک خداحافظی کوتاه در فرودگاه همراه بود

سپس سه اتفاق افتاد
اول اینکه نوه من یکی از کتاب هایی که من نوشته بودم را به مهد کودکش برد تا برای دوستانش بخواند. او برای دوستانش توضیح داد که “این کتاب تقدیم شده به هینا مادر من، جاناتان عموی من، آلان عموی دیگر من و سارا که زمانی عمه من بود ولی اکنون عموی من است.” من یک لحظه یه حس درک و پذیرش نوه ام حسرت خوردم

اتفاق دوم یک نظر از سمت یکی از دوستانم بود که سعی میکرد من را آرام کند. او می‌گفت: «تو که چهار فرزند داری حالا فکر کن یکی از آن ها تو زرد از آب در آمده» من با شیندن این کلمات شکه شدم. آیا فین واقعا یک اشتباه و شکست بود؟ من نمیخواستم به این موضوع فکر کنم اما آیا خود من هم قضاوت درستی از او داشتم؟

اما اتفاق سوم باعث رسیدن من به پاسخ شد. یک روز صبح در حالتی بین خواب و بیداری متوجه شجاعت سارا شدم. تازه فهمیدم او واقعا شجاع و نترس بوده است. یک بار با نگاه روشن به کارهای فین نگاه کردم تازه متوجه شدم به جای ناراحتی باید جشن بگیرم. او همانی بوده که باید قبل تر می‌بود
هفته گذشته فین برای دیدار ما مجدد برگشت. ما هردو میخندیدیم و به یک کافی شاپ رفتیم و کارهایی که دوست داشتیم کردیم. من متوجه یک نکته مهم شدم

شاید ظاهر و شکل او عوض شده باشد اما در درونش همان فرد قبلی است

LA  times


:لینک کوتاه
https://www.mahtaa.com/?p=5292

درباره نویسنده

محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo

دانلود آهنگ جدید

پنل اس ام اس

ارسال پیامک بلک لیست

پنل اس ام اس رایگان

ارسال بلک لیست

کارشناس رسمی دادگستری

طراحی سایت